تبلیغات
من ورایا و رمان هامون - پست تقدیمی
پست تقدیمی
سلااااااااااااااااااااانگ 
اینم از پست تقدیمی که دیروز گفتم....
تشریف ببرید ادامه ولی لفطا یه نظر کوچولو هم بدید ممنون


                    تولد کاپیتان تزوکا به روایت سارا


ساعت 8:50  شب
فرودگاه

(سارا)


منتظر ساکامون توی فرودگاه بودیمم..حیف شد برا تولد کاپیتان نرسیدیم یه سفر تفریحاتی رفته بودیم لندن یه اب و هوایی عوض کنیم ..اصلا حواسمون نبود تولد کاپیتان تو این چند روزه است.. با صدای مامورو به خودم اومدم..

مامورو _سارا ؟؟؟ کجاییی؟احیانا دلت نمیخواد ساکتو برداری من دستم جا نداره اکی هنوز خوابه..
_اها.... شرمنده اصلا حواسم نبود....بریم ک منم خیلی خسته شدم
توی راه..
_میگم بنظرت استاد از دستمون ناراحت شده برا تولد کاپیتان نرسیدیم؟
مامورو_ فکر نکنم ..
_میگم بنظرت میشه فردا رو مرخصی بگیری؟
مامورو _اره ..چطور مگه چیزی شده؟
_نه ......میگم بهت...فعلا هیس تا اینو بیدارش نکردی ...تا دوباره بخوابه جونمون به لبمون میرسه...
مامورو _چشم....

ساعت 9:30
خونه...
یواش اکی رو بردم تو تختش ای جانم نفس منی تو .....
اروم درو بستم چون اگه بد خواب شد دیگه هیچی....
گوشیمو برداشتم شماره ی رایا رو گرفتم....
_سلااااااااااااااااااااااااااااامممممم استاد عزیزززززززممم
رایا_بههههه سلوووووووووووومممممم  کجایی ؟ چطوری خوبی؟ یه وقت خبری از ما نگری خدایی نکرده!
...تازه برگشتیم خونه..ممنون توچطوری استاد بچه ها داداشا کاپیتان همه خوبن؟ کم سعادتی ما بوده ...شرمنده برا تولدشون نرسیدیم..میگم فردا که انشاالله کار خاصی ندارید؟
_به به ...بسلامتی ...خوش برگشتید..همه خوبن ..جونم برات بگه تولدشو دوتایی گرفتیم یعنی هوچکی نبود جز خودمون پس عیبی نداره..فردا نه بیکاریم چطور؟
_خب پس میایم دنبالتون .....ساعت7 صبح 
رایا_کجا؟؟؟
_ شما اماده باشین با تزوکا ...ما میایم دنبالتون ...
رایا_بگوووووووووو کجاااااا
_نمیگمممممم
رایا_شرمنده پس ما هم نمیایم......
_ای بابااااا   باشه میگم ...میریم ساحل ..یه دورشد من بخوام شما هارو سورپرایز کنم؟؟؟
رایا_نچ 
_ پس تا فردا صبح...سلام برسون جمیعا ... بایییییی بایییییییییی
رایا_اوکییی سلام برسوووون اقاتونو اکی رو هم از جای من ببوس بابای
مامورو_خب پس برا این من باید فردا مرخصی بگیرم؟خب از اول میگفتی!
_بلیوووو....
مامورو_خب پس ..تو قرار  رو گذاشتی ...تجهیزاتش با من ...
(پریدم بغلش)
_هییییییییییییییییییییین مرسییییییییییییییی 
اکی از صدای جیغم از خواب پرید....داشت گریه اش میگرفت اومد سمتمون
اکی _اوکاسان(مامان) 
_ایییییییی جانم اکی چان گومنههههه از خوا پروندمت
مامورو _دست شما درنکنه خوبه اینمهمه به من سفارش کردی از خواب نپرونش ....بعد خودت سه سوت پروندیش...بیا بغل بابایی  بریم ...
_ههههههههههه مامو چان....
بالاخره خوابوندش..خوابوندش که چه عرض کنم  دوتایی هم دیگه رو خواب کردن

ساعت 6 صبح 
منزل تزوکا

تزوکا_میگم رایا شاگردت نگفت برا چی میریم ساحل؟ اونم یهویی؟
رایا_امممممم نچ ولی فکر کنم بدونم نقشه اش چیه!
تزوکا_
رایا_شما فعلا برو نیل رو بیدار کن اونم ببریمش بچمو ..
تزوکآ_چشم خانومم..

ساعت6:55
در منزل تزوکا
(سارا) 
انگشتمو گذاشتم رو زنگ.................................
چند لحظه بعد..در باز شد ...یا خدااااااااا
رایا_زهررررررررررررررمارررررررر شاگرد خلم چخبرته ....میخوای خسارت بزنی؟؟؟؟
پریدم بغلش
_ استاد سلااااااااااااااااامم خوبید ؟دلم برات یه ذرهههههه شده بوددد.....خاک عالممممممممم شرمنده! اماده اید؟؟
رایا_واییی سارااااا خفه شدممممممم ولم کننننننن... سلام...
_خب پس بفرمایید سوارشید با ماشین ما میریم..
تزوکا_ سلام خانم چیبا ..سلام مامورو سان خوبید؟رسیدن بخیر..خوش گذشت؟ ممنون بابت دعوتتون..
مامورو_سلام تزوکا ...ممنون خیلی  عالی بود جای شما هم خیلی خالی بود سلام رایا سان شما چطورید؟ 
رایا_سلام مامورو چیبا سان.....ممنون خوبم رسیدن بخیر فقط لطفا سارا رو ببر اونو تا منو خفه نکرده...
_ شرمندههههه استادخاک عالم کاپیتان سلام خوبید ؟...
تزوکا_سلام ممنون شما خوبید؟فکرکنم بهتره بریم توی راه هم میشه احوال پرسی کرد
_به نکته ی ظریفی اشاره نمودید! بریم 
رایا_نیل مامانیییی بیا عزیزم ...راستی سارا اکی چان کوش نمیبینش....دلم براش تنگ شده ..
_تو ماشینه خوابه هنوز ..این خصوصیتش به خودم رفته استاد 
نیل_هاییی........اوهایو  !
_اوهایوووووووووو نیل......عزیزمییی بیا ببیینمممم
رایا اومد جلوم
رایا_سارا؟؟؟؟ نکنه میخوای بچمم مثل خودم له کنی؟؟
_نهههههه 
مامورو و تزوکا باهم...._زود باشیییین دیگه ظهر شددد
_چشمممممم اومدیمممم..
توی ماشین....
(رایا)
_حقا که پسرت به خودت برده چقدر میخوابه این.....
سارا_ دلت میاااااااد بچه امو به این نازی خوافیدههههههههههه
_منکه بیدارش نکردم....
مامورو_سارا توروخدا داد نزن این ببیداربشه خودت باید بخوابونیش...بزار خودش بیدار میشه..
سارا_چشممممم
درگوش سارا اروم گفتم:
خب پس نقشه کشیدی مارو ببری ساخل تولد بگیری برا تزوکا؟
سارا_هییییییییییییییییییییییین  استااااااد چجوری فهمیدی؟؟؟؟خدایاااااااااااا ............
_
_مثلا استادتما...منو دست کم نگیررررررر خوب میدونم تو مخت چیمگیذره....
سارا_بلی بلی مگه تو خواب ببینم نقشه هامو.نفهمی...
تزوکا_خب رسیدیم بلاخره ...رایا نیل تو بغلم خوابش برده ....
مامورو _تزوکا صبر کن میریم یه ویلایی لب دریا بچه هارو اونجا میزاریم بعد خودمون میایم ساحل
تزوکا_فکر همه جارو کردین ...خیلی خوبه ..
مامورو_ امشبو همینجا هستیم فردا برمیگردیم...
_سارا؟؟؟؟
سارا_بلی استادم؟
_اینو چرا نگفتی؟؟؟؟من فکر میکردم بخاطر اکی چان برمیگردیم شب!!
سارا_

(مامورو)
بچه هارو بردیم خونه البته تزوکا و رایا رو فرستادیم ساحل تا ما بچه هارو بخوابونیم ...نمیشد بیان چون اتاق تزیین شده بود ...خلاصه بچه هارو گذاشتیم و اومدیم نگرانی نداشتیم چون خیلی با ساحل فاصله نداشت..


رایا_سارا ..میگم بریم به بچه ها سر بزنیم؟؟؟
سارا_اره فکر کنم دیگه بیدارشده باشن!!!
(رایا)
رفتیم داخل....
_ساراااااا چه کرددییییییییییییی ایوووولللللللللللللل
سارا _استاد قابل شما رو ندارهههههههه ..
رفتیم سمت اتاقی که بچه ها بودن...
اگه یک دقیقه دیگه میرسیدیم قطعا میزدن زیر گریه...الهییییییییییی من دورش بگردمممم
_نیل مامانم ...بیا بغلمممممممم چیشده...من که اینجام
سارا_هیییییییییییییییین ...فدای تو بشم من اکی چان ...بیاببینم ....
_سارا خدا بگم چکارت کنه ببین بچه ها چجور ترسیدن ..اخه ادم دوتا بچه به این کوچیکی رو تنها میزاره و میره خوش گذرونی/؟؟؟
سارا_شرمندهههه استاد
....................
شب  ساعت7:30
مامورو_خب..تزوکا میگم میای بریم یه قدمی بزنیم؟
تزوکا_ها؟؟؟الان؟؟باشه!
یه چشمک به سارا زد و با تزوکا رفتن....
سارا_خب استاد ......................
تزوکا_مامورو ..من متوجه نشدم که چرا بعد از برگشتتون انقدر یهویی گفتی بیاید بریم ساحل...
مامورو _خب این فکر سارا بوده..دلمون براتون تنگ شده بوده گفتیم امشبو باهم باشیم!
تزوکا_اها..
سارا_اقایون تشریف بیارید شاااااااااام
مامورو_چشم خانم اومدیمممم
.....
(تزوکا)
رفتیم داخل...ولی چرا چراغا خاموشن؟؟؟؟؟چخبره؟
_مامورو...رایااااا سارا سان؟؟؟؟چخبره؟؟؟؟
یهو چراغا روشن شد .....
همشون داد زدن ...تانجوبی اومدتو .....(تولدت مبارک)
_
سارا _تزوکا سان....تعجب نکن چون ما به جشنتون نرسیدیم خیلی عذاب وجدان داشتم برا همین گفتم غافلگیرتون کنم که البته ...نشد....استاد بازم فهمییییییید درهرصورت..تولدتون مبارک
_مامورو ....سارا سان.....ممنون اصلا ازتون توقع نداشتممم...واقعا ممنون
رایآ_سارا .ممنون عزیزم....نیازی نبود من بهت گفتم کسی تو جشنش جز خودمون دوتا نبوده ولی تو بازم جشن گرفتی 
(سارا)
خلاصه شب شد و ما کیک خوردیم وگفتم و خندیدیمو خلاصه  بهمون خوش گذشت...عذاب وجدان منم از بین رفت اخیششششششششششش ...بعدشم سوغاتی های لندن رو دادیم به علاوه ی کادوی تولد....ولی هنوزم به اندازه ی کافی خوش نگذشته بود....
مامورو_سارا بهتره بریم بخوابیم ابن بیرون هواسرده...
_میدونی چیه؟؟؟؟یه حسی دارم...
مامورو _ساراااااااا؟؟؟!!!!!!...دوباره نه!!!
_بعلهههههههههههههههههههه............
(تزوکا)
_رایا تو میدونستی و نگفتی خانمم؟
رایا _خب گناه داشت اینهمه تدارک دیده بود همین براش کافی بود که من فهمیدم هاهاها
_من امشب خیلی خسته شدم بهتره بخوابیم...
(رایا)
_.بخواب عزیز ترینم....منم خسته ام...نیل هم که بچه ام لالا کرده....جیگرشو بخوللللللللمممممم منننننننن
تزوکا_
_الهییییییییییییییییییییییییییی قهر نکننننننن
تزوکا-
تزوکا_شبت هم بخیر خانومی...
_شب تو هم بخیر مرد زندگی من....
(تزوکا)
بعد از نوشتن خاطرات روزانه....نفهمیدم چیشد که خوابم برد...
.............
(سارا)
یوهاهاهاهاها.............الان وقتشه یکم اذیت کنم...البته اذیت نمیشن ...میشه خاطره براشون ولی میدونم رایا کفری میشه....
مامورو_سارا..نکن....مریضی مگه...
_اره میخوام خاطره سازی کنم بده؟؟؟؟
مامورو_نخیر ولی جور دیگه نمیشه؟؟
_نچ....
بعدشمممممممممممم..................

کلهم..چشمتون روز بد نبینههههههههههه عکسش خیییییییییلیییییییی جیگر شد ولیییییییییییییییییییییی
رایا بیدار شد.......اقاشونم همچنیننننننننن...الفراااااااااااااررررررررررررررر............
(رایا)
سارااااااااااااااااااااااااااااا میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
...........................................

حالا ما بدو اونا بدووووو.............


و خلاصه این بود تولد تزوکا به روایت من......چطور بود؟





[ پنجشنبه 16 مهر 1394 ] [ 05:26 ب.ظ ] [ Sara Teskino ] [ لطف میکنی! () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30


پشتیبانی