تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - رمان نفرین اصیل زاده قسمت 9
Love♥ Story❧

رمان نفرین اصیل زاده قسمت 9

پنجشنبه 28 مرداد 1395 12:37 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
خبببببب
سلاااااام
از اتاق فرمان میفرمایند که قسمت بعدی....
بعله چشمممم
اینم قسمت بعد
اگه بد شده ببخشید....
این عکس نیز کار جولی خانم
از قسمت های بعدی عکس خودم میسازم شرمنده وقت نداشتمممم
خدمت استاد بفرمایید همگی

مقر اصلی
(شیرایشی)
اتفاقات عجیب و غیر منتظره ی این چند روزه انگار تمومی نداشتن..از اومدن یهووی ما به این شهر و اون انفجار بگیر...تا تعویض نگهبانای اینجا و رفتن گروه تجسسی که مارو به اینجا اورده بودن...یه اتفاقای جدیدی افتاده ولی انگار کسی نمیخواد برامون توضیح بده...حس خوبی نسبت به این قضیه ندارم...تنها کسانی که مونده بودن پیشمون و اشنا بودن برامون اتوبه و فاطمه بودن...عزمم رو جزم کردم تا بفهمم چه خبره...رفتم پیش اتوبه ..
-قضیه چیه؟...
اتوبه-قضیه ی چی چیه؟
-همین یهویی رفتن گروه تجسس و سکوت شماها..چرا چیزی بهمون نمیگین؟...اگه مارو برای کمک اوردین انتظار زیادی نیست که مارو در جریان هر اتفاقی که میوفته قرار بدین..
اتوبه-خب منم کاملا در جریان نیستم....ولی انگار به دوتا از اعضای اصلی  حمله شده...
-خب چرا زود تر به ما نگفتین؟
اتوبه-میگفتیم هم کاری نبود که بخواید انجام بدین..شما خودتون هنوز نیاز به مراقبت دارید چون هنوز نمیتونین از قدرت هاتون استفاده کنین پس بهتره دخالت نکنین ..
ترسا-خب کی قراره ما هم وارد قضیه بشیم؟کی قراره از قدرت هامون استفاده کنیم؟
اتوبه-فالگوش وایسادن خوب نیست ها...
-کلاس اخلاق نزار جواب بده....
فاطمه-وقتی که قدرت هاتون شناسایی و تقویت بشن شما هم میتونین مقابله کنین باهاشون..واینکه شما وارد قضیه شدین...هممون شدیم...از همون روز...

(ترسا)
خیلی دلم میخواست زودتر این قضیه تموم بشه...خیلی وقت بود که شبا خواب برگشت به خونه رو میدیدم..خوابی که همه باهم خوشیم..صدای خنده ها و شوخی هامون کل سالن رو پر کنه وهرکدوم از بچه ها به یه نوایی برسن...چیه خب میخوام عاقبت به خیر بشیم...خخخ...همینجوری که توی فکر هام غرق شده بودم در اتاقی که سارا توش بود باز شد و سارا و برادرش باهم اومدن بیرون...
-بهههه بهههه چه عجب بیدار شدی شمااا...
اومد نشست کنارمون...
سارا-سلام همگی....

عمارت شرقی کوران
(تزوکا)
رفتار الانش خیلی برام عجیب و غیر منتظره بود..قبلا هم ازم دوری میکرد ولی اینجوری علنا نمیگفت که بهش نزدیک بشم...چشماش انگار یه چیزی رو میخواستن بهم بگن ولی من نمیتونستم خوب متوجه بشم...اون چشمایی که همیشه توی ذهن من حک شده بودن امشب بدجوری غمگین بودن...چشمایی که تا قبل از اون شب میتونستی شادی رو درش ببینی ولی این مدته...
دیگه نمیزاره برم ببینمش ...و امشب..
انقدر از من بدت میاد؟یهویی چت شد اخه تو؟چی باعث میشه تو بخوای انقدر از من دوری کنی ...
به خودم که اومدم خودم رو جلوی دراتاقش دیدم...نفس عمیقی کشیدم و چند باری به در اتاقش ضربه زدم...صدایی نیومد...
-رایا...حالت خوبه؟..در رو باز کن...میخوام فقط حرف بزنم...
صدای ضعیف و گرفته ایی از پشت در اومد...اخ که اگه بدونی این لرزش صدات منو چه حالی میکنه...
رایا-تنهام بزار...نمیخوام ببینمت....خواهش میکنم...
-چرا؟چه اتفاقی افتاده؟..اون چیه که بین من و تو انقدر فاصله انداخته رایا؟
باعجز گفت-فــقط بـــرو....خواهش میکنم....
-رایا...در رو باز کن فقط ببینم خوبی....رایا...

(همان زمان)
عمارت شرقی کوران
جلسه ی افراد اصلی مقر
(فوجی)
-طبق اخرین اخباری که از کازوناری و شینتارو داریم منتقل شدن به مقر اصلی و درحال رسیدگی بهشون هستن..اوضاع چندان خوبی ندارن....بقیه هم به زودی میرسن اینجا...
سایو-خب پس فکر کنم کم کم باید جلسه رو شروع کنیم...
سفیر-درسته شروع کنیم...
همه به طرف صدا برگشیم...جانشین ژنرال بهمراه چند نفر از گروه تجسس رسیده بودن...خب پس فکر کنم وقت شروع بود...
ریوما-خب...منتظریم بشنویم....
-چیز جدید یا عجیبی دستگیرتون نشد؟
سفیر-نه اونقدر که انتظار داشتیم...باید منتظر باشیم تا اون دونفر یکم حالشون بهتر بشه بعد ازشون سوالاتی بپرسیم..
سایو-طبق اطلاعاتی که من  بدست اوردم قدرت افراد تاریکی خیلی زیادتر از قبل شده و برای همین هم به خودشون اجازه حمله به دونفر از اعضای مقر رو دادن...
چیبا-فکر نکنم دیگه وقت چندانی داشته باشیم...باید هرچه سریعتر اموزش هامون رو بیشتر و سخت تر و خودمون رو برای مقابله اماده بکنیم...احساس خوبی نسبت به این حمله ندارم...
(رایا)
از پشت در بلند شدم...بی توجه به صدا زدن هاش جلوی اینه ی قدی اتاقم ایستادم...خودم رو نگاه میکردم و به حرفهاش فکر میکردم...نمیتونستم انقدرخودخواه باشم..نمیخوام از دستش بدم ولی ...ولی اون صداهای توی مغزم...اون دردی که وقتی بهش بیش از حد نزدیک میشم قلبم رو ازار میده...نمیتونم به اینا بی توجه باشم..درد من مهم نیست ولی...
دوباره همون صدای نا اشنا توی سرم پیچید...
صدا-نباید بیشتر از این بهش نزدیک بشی...اون چیزی که براش رویا پردازی میکنی هیچوقت اتفاق نمیافته..هیچوقت...
-لعنتی بزار زندگیمو بکنم...تو چی میخوای از جون من ؟
صدا-من دارم چشمهات رو به روی حقیقت بازمیکنم..دوست داری بهت نشون بدم عاقبت نزدیکی بیش از حدت به اون چه نتیجه ایی داره!
سرم رو با دستام گرفتم وبغض کردم-....خواهش میکنم ...میخوام ارامش داشته باشیم...من ....من دوستش...
صدا-خودت راهی برام نزاشتی...خوب به اینه نگاه کن....
ازش ترسیدم...بغضم خفه شد...نگاه نگرانم رو به اینه ی روبروم دوختم...صحنه های وحشتناکی رو میدیدم...تحملش برای من خیلی سخت بود...نفسم کند شده بود و قلبم تیر میکشید....دستم رو مشت کردم و روی قفسه ی سینه ام گذاشتم...قطرات گرم اشک صورتم رو پوشوندن....نـــه ..من نمیخوام این اتفاق بیوفته...با مشت به جون اینه افتاده بودم  و جیغ میزدم...صدای کوبیده شدن به در  و داد و فریاد های تزوکا ...و اون تصاویر....

مقر اصلی
(سارا)
بعد از بیدار شدن از اون خواب عجیب ...دیدن سنشیرو برام خیلی لذت بخش بود...خیلی دلم براش تنگ شده بود و بعد از دیدنش میشد گفت مدت تقریبا طولانی رو توی اغوشش به سر میبردم ...برگشتیم پیش بچه ها و کمابیش از جریان باخبر شدم...چیزهایی که میشنیدم اصلاخوب نبودن...یه حسی بهم میگه زودتر از اونی که فکرش رو بکنیم قراره جنگ اصلی شروع بشه ....احتمال پیروز شدن ما توی این جنگ خیلی پایینه ...
نگاهم روی کارل ثابت موند....نباید اون و خواهرش رو وارد این قضیه میکردم..حتی اگه قرار بود همه از بین بریم شاید بهتر بود اونا کنار هم میمردن....رو به سنشیرو...
-نی چان....کارل که برات گفتم اوناهاش...کارل..
با چشمانی خسته و غمگین اما لبخندی برلب اومد پیش ما...دلم براش میسوخت...نشست کنارم....
-کارل...ایشون برادر بزرگتر من سنشیرو هستن....
کارل-خوشبختم....خیلی خوبه که برادرت رو پیدا کردی سارا...
سنشیرو-ممنون برای اینکه این مدت مراقبش بودین .و متاسفم برای از دست دادن خواهرت...
کارل-ما که کاری نکردیم...سارا خیلی تو این مدت اذیت شد..امیدوارم اینجا دیگه به ارامش برسه...
میخواستم شروع کنم به حرف زدن که صحنه هایی از جلوی چشمام رد شدن...کسی غرق خون....جایی تاریک و یه چیزهایی روی زمین برق میزدن.. 
عمارت شرقی کوران
(تزوکا)
صدایی ازش نمیشنیدم..خیلی نگرانیم زیاد شده بود...انگار داشتم فقط باخودم حرف میزدم..برای لحظاتی سکوت کردم تا بفهمم چکار میکنه....برای دقایقی سکوت....ولی بعدش صدای جیغ کشیدنش به گوشم میرسید.....
-رایا...رایا در رو بازکن خواهش میکنم...چییشده....لعنتی جواب بده.....رایـــــــــا
صدای جیغ هاش توی گوشم پیچیده بود...با همه ی توانم فقط مشت میزدم به در و اسمش رو فریاد میزدم که صدای شکستن چیزی اومد و بعد هم فقط سکوت مطلق...خدایا ...
-رایـــــــا.....




کامنتا : نظرات
آخرین رسیدگی: دوشنبه 8 شهریور 1395 05:52 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);