تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - رمان نفرین اصیل زاده قسمت 8
Love♥ Story❧

رمان نفرین اصیل زاده قسمت 8

چهارشنبه 27 مرداد 1395 03:59 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلامممم 
حال شمااا؟
قسمت جدددییییدددد...
البته خب تشکر مینمایم از رفقایی که میخونن و نظر میدن..و اونایی ک میخونن و نظر نمیدن. خب بالاخره میخونن دیگه
بعضی وقتا میبینم برخی میان از قسمت اول میخونن ولی دریغ از یک نظر 
خب عیبی نداره
امیدوارم دوست داشته باشین.


با تشکر فراوان از جولیا خانم
خب بفرمیو ادامه

(دانای کل)
احیای مجدد نفرین...
سالهای خیلی دور در زمانی که هنوز صلح میان اصیل زاده ها و اشراف و مردم وجود نداشت .اتفاقی افتاد که باعث شد همه چیز تغییر کنه ..
در ان زمان وارث یکی از شش خاندان karlos eterema de rayzel محبوبترین و قدرتمند ترین خون اشام ها در زمان خود به شمار میرفت..باوجود صفات نیکو و پسندیده که گاهی موجب افزایش طرفادارنش میشد..یکی از صفات ناپسندش خودخواهی و جاه طلبی بود که حاظر بود برای رسیدن به خواسته ی خود دست به هرکاری بزند...هر کاری..
در یکی از مهمانی هایی که به مناسب موفقیت وی در یکی از جشن ها برگزار شده بود حضور بانویی خوش سیما توجه کارلوس را به خود جلب کرد..بانویی زیبا و باوقار که گاهی لبخند میزد و گاهی هم سکوت عجیبی میکرد...پس از اتمام جشن  و ترک تمامی میهمان ها...کارلوس تازه متوجه احساسی شد که هیچ گاه تابه حال ان را نداشته است...حسی که تابه حال درمورد هیچ یک از بانوهای زیبایی که قصد جلب توجه وی را به خود داشتند نداشت...پس از پرس و جوهای بسیار او متوجه شد که بانوی خوش سیمای ان شب اصیل زاده ایی از دیگر خاندان است که به تازگی پیمان صلح با انان بسته بودند...
روز ها میگذشت و کارلوس دلتنگ تر...در یکی از روز ها قصد سفر به کشوری را کرد که بانوی اصیل زاده در ان زندگی میکرد...پس از رسیدن متوجه شد که گویی قرار است جشنی بر پا شود...توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد تا به عمارت خاندان متحد رسید...پس از  انجام تشریفات و خوش امد گویی کارلوس متوجه شد که به زودی مراسم نامزدی بین یکی از دختران اصیل زاده با  شاهزاده ی دورگه برگزار خواهد شد..لحظه ایی ترس تمام وجودش را فرا گرفت...ترس او بی دلیل نبود..بانوی خوش سیمای ان شب...ربکا...به زودی باشاهزاده ی دورگه ازدواج میکرد...دنیا بر سرش خراب شد..نه ..نمیگذاشت این ازدواج سر بگیرد..تا شب جشن دو روز فاصله بود و فرصتی مناسب برای او تا بتواند نقشه ایی بی عیب و نقص را تنظیم کند...
شب جشن ...در یکی از باغ های قصر از پشت درختان شاهد عاشقانه های محبوبش با ان شاهزاده ی دو رگه بود...با هر بوسه و دستی که برموهای ربکا کشیده میشد او به خون  شاهزاده ی دورگه تشنه تر و تشنه تر میشد...
تا جایی که کنترل از دست داد و به سمتشان حمله ور شد و با یک ضربه شاهزاده ی دو رگه  را به قتل رساند...شمشیر اغشته به خون درون دستانش را رها کرد..به سمت ربکا رفت...گویی از این اتفاق بسیار شکه شده بود...دست به سمت صورت ربکا برد...روی صورتش لکه های خون دیده میشد...ناگهان شروع به جیغ کشیدن کرد...کارلوس سعی درارام کردنش را داشت ولی تلاش هایش همه بی فایده بودند...خود را عقب کشید  و منتظر ماند تا گریه ها و ناله های ربکا تمام شود و بتواند اورا با خود ببرد..اما غافل از اینکه درد از دست دادن شاهزاده ی  جوان  انچنان برای ربکا سخت و دردناک بود که تحمل  کشیدن انهمه درد را نداشت...خنجری  را که یادگار اولین دیدار با شاهزاده بود از لباسش بیرون کشید...سر چرخاند و نگاهی پر از درد و خونین به کارلوس انداخت وپس از گفتن جملاتی خنجر را به سرعت به قلب خود فرود اورد....
نگاه های گیج کارلوس..خنجر خونین...و دونفر غرق در خون...و جملات اخر ربکا....
لحظاتی بعد گارد محافظ که تا کنون متوجه نشده بودند هجوم اوردند و کارلوس را دستگیر کردند...محکوم به ابدیت...محکومی که هرکجا میرفت بدبختی و مرگ را به همراه داشت در اخر به قصری متروکه تبعید شد و قلبش منجمد شد..ارامگاهی نه چندان ابدی....
سالیان درازی از ان ماجرا گذشت
نسل به نسل شوالیه ها مسئول نگهبانی از ان قصر و اتاق ممنوعه را داشتند..در یکی از سالها..ژنرال در شبی که در همان قصر سالگرد اتحاد اصیل زاده ها با اشراف جشن گرفته میشد به همراه خانواده حضور داشت...کلید در اتاق همیشه دست او بود و ان کلید باعث ذوب شدن قلب کارلوس  میشد...دران شب...کلید به شدت به جسد یخ زده ی  کارلوس نزدیک و انفجاری نا بخشودنی اتفاق افتاد...انفجاری که باعث ازاد شدن کارلوس شد...
در ان مهمانی ..تمامی اصیل زاده ها حضور داشتند..پس از انفجار بزرگ..کارلوس تازه احیا شده به جشن رفت و با دیدن دختری که عجیب شباهتی به ربکا داشت لحظه ایی گیج و سپس برای در اغوش گرفتنش حمله ورشد...کارلوسبه دلیل احیای مجدد توانایی مبارزه با محافظان ان دختر نداشت...تنها توانست لحظه ایی دستانش را لمس کند...چه لمس به یاد ماندنی ...عجیب اورا به یاد ربکا انداخت...و در همان مکان قسم خورد که دوباره باز میگردد . و ربکای عزیزش را باخود خواهد برد...
.....
(سارا)
صدای بادی که به پنچجره میخورد من رو. از خواب پروند ...احساس میکردم که یک کتاب داستان رو مرور میکردم....دستم رو گذاشتم روی سرم...به شدت درد میکرد..چشمامو کامل باز کردم...اشعه های خورشید از بین ابرها خودنمایی میکردن...داخل اتاق هنوز کمی تاریک بود...چشمام کم کم به نور اتاق عادت کرد... با فردی که روی تخت نشسته بود رو برو شدم...
-سنشیرو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(رایا)
فشار بدی به قلبم وارد میشد..دستم رو روی قلبم گذاشتم...حروف کلماتی رو میساختن..کلمات گنگی که توی ذهنم میچرخیدن جملات دردناکی رو میساختن...ازش دور شو..زندگیشو نجات بده...عشق اونو نابود کن...عشقشو زیر پا بذار تا خود اون نابود نشه..میخواستم فریاد بزنم ولی فریادم فریادی بیصدا بود...
سعی کردم بلند شم...عقب عقب رفتم سمت اتاقم...بدنم میلرزیدو اروم اروم زیر لب زمزمه میکردم..تا اینکه ولم صدامو بیشتر کردم...
-ازم دور شو...ازت خواهش میکنم..ازم دور شو..
تا اینکه به جلوی اتاق رسیدم...رفتم داخل و در رو محکم بستم و نشستم روزمین پشت در..سرم رو بین دستام گرفتم...
-نه نه ..دیگه کافیـــــــــــــــه
(سفیر)
رسیدیم به یکی از مکان های امن...جاییی که با شینتارو  و کازوناری قرار داشتیم...بالاخره دیدیمشون...وضعیت خیلی خوبی نداشتن و به شدت زخمی شده بودن...نمیتونستن حرف بزنن ...کازوناری که کم کم داشت ازحال میرفت...موقعیت مناسبی برای سوال و جواب نبود..اصلا..تنها چیزی که اخرین لحظه بهمون گفتن همین بود
شینتارو-خیلی..مراقب باشین...دیگه شروع شده..
بعد از اون دیگه نتونست چیزی بگه و منتقلشون کردیم به مقر اصلی....
چیبا-خیلی زودتر اونی که فکرش رومیکردیم احیا شده...
-درسته...ولی اونا هم بی احتیاطی کردن...نباید تو این شرایط بی خبر میرفتن بیرون.
چیبا-درسته....

مقر تاریکی 
(ناشناس)
ژنرال تاریکی-تمام افراد رو زیر نظر داریم و همه ی حرکت هاشون رو پیشبینی کردیمم...به زودی روزی که در انتظارش بودین فرا میرسه ...دونفرشون که انگار خیلی مهم بودن رو تا حد مرگ کشوندیم ولی متاسفانه فرار کردن..نگران نباشین...میتونیم هنوز هم کنترلشون کنیم...
-وقتی دوتا از ضعیف ترهاشون از دستت فرار میکنن چجوری میتونی اونهمه رو زیر نظر بگیری احمق...؟فکر کنم اینجا دیگه نیازی به تو نداشته باشیم..
توی همون لحظه بایک حرکت تبدیلش کردم به سنگ...دیگه کم کم دارم عصبی میشم...نیرویی که از مردم گرفتم داره بیهوده میمونه...اینا هم که به هیچ دردی نمیخورن...تنها راه اینه که خودم دست به کار بشم....فقط منتظر من باش عزیزم...به زودی میارمت پیش خودم...دیگه کسی اذیتت نمیکنه...
ملکه ی من...ملکه ی تاریکی..





*شرمنده اگه کمه بعدا جبران میشه ..فعلا با اجازه 



کامنتا : نظرات
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ نفربن اصیل زاده ¡ قسمت 8 ¡
آخرین رسیدگی: جمعه 1 بهمن 1395 09:35 ب.ظ



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);