تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - تولدت مبارک عشق من پارت2
Love♥ Story❧

تولدت مبارک عشق من پارت2

پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:49 ق.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلام مجدد
دوستان مرسی برا تبریکاتون
شرمنده من مجبور شدم شب برم بیرون
الان بفرمایید باقی جشننننننن


ساعت 7:00 شب
عمارت چیبا 
(سارا)
بعد از تموم شد کارها رفتیم و خودمون هم آماده شدیم...دیگه کم کم مهمون ها اومده بودن ..دیگه نزدیک این بود ک مامورو هم برسه ...
شیرایشی-اوه...فکر کنم خودشه.. چراغا خاموش...
سریع همه رفتیم سرجاهامون ایستادیم و منتظر شدیم ک بیاد داخل....
(مامورو)
ماشین رو پارک کردم و نگاهی ب عمارت انداختم...تاریک بود...نکنه اتفاقی افتاده و من خبر ندارم؟گوشی سارا هم  ک می ره رو پیغام گیر...سریع رفتم از پله ها بالا و در رو باز کردم..تاریک بود...چند قدمی ک جلو تر رفتم کل عمارت رفت رو هوا
-تانجوبی اومدتووووو (تولدت مبارک )
برا چند لحظه فقط نگاهشون میکردم...
یکی زد پس کله ام-چطوری یا ن؟خخخخخ
-آخ اخ تو اون روحت ایدو...
ایدو-خخخخ قربانت خواهش میکنم
شیرایشی (دستشو جلوی صورتم تکون میده و با خنده میگه )الووو کجایی؟چقدر دیر اومدی؟میدونی ما از کیه اینجاییم؟
تزوکا-خب حالا خیلی هم نیست ک اومدیم...بزار بیاد داخل دیگه حالا...ی گوشه خفتش کردین...
-اخ دستت درد نکنه ...قربون آدم چیز فهم...
رفتم وارد سالن اصلی شدم...وای...اینجااااارو...چکار کردن...تزئینات فوق العاده. ..همه ی بچه هارو هم دعوت کرده...سارا چکار کردی...وایسا ببینم خودش کو..؟
همینجور با چشم دنبالش گشتم که بین جمعیت دیدمش...با مو های بنفشش و اون لباس قرمزش...رفتم جلو...
سارا-تولدت مبارک عشق من...
گرفتمش تو بغلم و محکم فشردمش...بعد از اون صدای موسیقی اروم وقشنگی توجه همه رو به خودش جلب کرد و گویای این بود که زمان رقص فرا رسیده...فشاری به کمرش دادم و اروم در گوشش گفتم:
میتونم همراهیتون کنم؟
خندید وچیزی نگفت فقط با سر تایید کرد....
(سارا)
اروم و هماهنگ شروع به رقصیدن کردیم...نگاهی به جمعیت انداختم..همه ی بچه ها یکی یکی با زوجشون عاشقانه میرقصدن و توگوش هم نجواهای عاشقانه سر میدادن...تشخصیش سخت نبود...
بعد از رقص نوبت به کادو ها رسید و همه ی دوستان براش سنگ تموم گذاشته بودن ...
((به دلیل زیاد بودن کادو ها ونبود وقت صرفه نظر میشود...))
ولی خو این مال من:

بوسه ای به سرم میزنه-ممنون..خیلی قشنگه خیلی
-البته این نصف کادوی تولدته ها...باقیش بعدا حساب مبشه باهاتون...
ترسا-واااااااااااااااو خخخخخ زیاد بلند گفتی....
-چیو؟
رایا-
دسپینا-هیچی شما راحت باش...
زدم پس کله ی  ترسا-خیلییییییییییییییی...یعنی برات دارم..
ترسا-
جولیا-دوستان نظرتون چیه به مهمونی پشمکیمون برسیم؟؟
الیسا-نظر خیلی خیلی خوبیه..موافقممممممم خخخخخ
هلیا-نظرتون درمورد خوردن کیک ها؟
مرلیا-اوهوممممممممم خوبه عالیه اصلا
خلاصه این شده که رفتیم سراغ کیک های خوشمزه..منم چون میدونستم بیشتر جمع علی الخصوص مامورو عاشق شکلات و کیک شکلاتی میباشند تمامی کیک هارو شکلاتی و قهوه  سفارش داده بودم......قرار شد دیگه خودمون هم کمک کنیم تو پخش کیک ها...مرلیا و یامیو وخودم و کیک هارو تقسیم کردیم که البته خودم خیلی چون دوست نداشتم نخوردم...چندتایی از بچه ها هم مثل ماشایا وریما دیر رسیدن که با اینکه خوشحال شدم از اومدنشون ولی کلی سر به  سرشون گذاشتم...خخخخخ

(مامورو)
بعد از تموم شدن مهمونی سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم...رسیدیم خونه و رفتیم داخل...نشستم روی مبل....
-خب...حالا اون باقی کادوی ما چیه؟
سارا-رو میز کارته ...خودت باید بری ببینیش
-یعنی من دوباره اینهمه پله رو برم بالا؟
سار-هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد عاقا..!
-هووووووووف...باشه تسلیم...
از پله ها رفتم بالا و وارد اتاق کارم شدم وبه سمت میزم رفتم...یک پاکت دیگه روی میزم بود...برداشتم و بازش کردم...دوتا بلیط هواپیما برای یکی از  شهر های ساحلی....وای سارا...
...
فردا عصر...
(سارا)
اومدیم مسافرت...هم من و هم مامورو خیلی نیازمند یه همچین سفری بودیم...ارامش کنار دریا رو هیچ کجا نداشت...داخل اب بودم و توی  فکر که یهو جناب خل  و چل یه سطل اب خالی کرد رو سرم...
-ماموررررررروووووووووو...خیلی دیوونه ایی....
اروم و با لبخند اومد جلو...چیزی نگفت و فقط با مهربونی و لبخند نگاهم میکرد...نزدیک غروب بود...سرش روبه سرم چسبوند...اروم و فقط جوری که خودمون شنیدیم...
-تولدت مبارک عشق من....









کامنتا : نظرات
آخرین رسیدگی: پنجشنبه 14 مرداد 1395 01:45 ق.ظ



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);