تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - تولدت مبارک عشق من
Love♥ Story❧

تولدت مبارک عشق من

چهارشنبه 13 مرداد 1395 04:40 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
به به سلااااااااااااااااااااااااام
چطوریددددد؟
خخخخ
بعله ممنون مدت بسیار بسیار بسیار زیادیست پست نداشتیییییییم
ولی امروز داریم
اول :روزززززززززززز دختر تبریییییییییییییییییییییییییییییک ..روزتون مباااااااارک


دوم اینکه:
امروووووووووز تولددد داریییییمممممم
تولد ماموروووووو چیبااااااااااا
عقش اینجانب
تولدش مباااارک
بعله جشن نیز داریم تشرییییییییییییف بیارید ادامه در خدمت باشیممم
زیاد حرف زدم..قررربانتون 
بای

امممممم....شرمنده مجبورم برم بیرون دوپارت میشوودددد....شب میام برا باقیش

ساعت 8:15 صبح
منزل چیبا
(سارا)
کمی توی تخت جابه جا میشم...صدایی ناواضح که روی مخمه داره خواب قشنگمو خراب میکنه...هووووفففف..زیر لب چیزی میگم و بالش رو میزارم روی سرم تا از شزر اون صدای مزاحم راحت بشم...تازه داشت دوباره خوابم میبر که بالش از روی صورتم برداشته شد و دستی روی موهام نشست...
ماموروـسارا خانم بیدارشووو دیگه..کشت خودشو این گوشیت....یا جواب بده یا خاموشش کن....
-خوابم میاااااد هنوووز
مامورو-تقصیر خودته خب شب ک چه عرض   کنم صبح میخوابی...حداقل خاموشش کن مخ مارو هم خورد
(عصبی دستمو میبرم سمت میز کنار تخت و چشمام رو باز میکنم....تا نگاهم به گوشی میوفته عین جن میشینیم سر جام)وااااااااااااای
مامورو-چت شد یهو؟
-ها؟؟؟؟هیچی...الان بچه ها منو میکشن...امروز قرار داشتیم بریم بیروننن...من بازم یادم رفت....چرا زودتر بیدارم نکردی؟
(از تخت بلند میشم و کش و قوسی به بدنم میدم....خمیازه ایی میکشم و به سمت حموم میرم)
مامورو-اولا من خبر نداشتم ک قرار گذاشتی...دوما ...شب زود بخواب صبح زود بیدارشو...
.....
بعد از نیم ساعت از حموم بالاخره دل میکنم و میام بیرون...وارد اتاق میشم و لباس هام رو میپوشم...حوله ایی به موهام میبندم و میرم طیقه پایین...چطور یادم رفت همچین روز مهمی رو؟؟...بچه ها منو میکشن...مامورو رو دیدم که مشغول درست کردن کراواتش جلوی اینه بود...رفتم پیشش
-اوهوم اقای سخر خیز ...میری ازمایشگاه؟
مامورو-به...سلام به روی ماهت خانوم خابالووو..خخخخخ ..نچ عزیزم امروز چند جا جلسه داریم ..اینم دیشب گفتم بهت...
-علیک سلام ...خب دیشب گفتی..میدونی چقدر گذشته؟
مامور(خندید)-بعله بعله ببخشید..(کتش رو پوشید و روبروم ایستاد)چیزی نمیخوای؟..احتمالا تا چهار یا پنج برگردم خونه..
-نه ممنون...موفق باشی 
خم میشه و اروم پیشونی و گونه ام رو میبوسه..
مامورو-مراقب خودت باش...کاری هم داشتی زنگ بزن...بای بای
-تو هم همینطور...باشه ممنون برو دیرت نشه..بای....
تا از در خونه زد بیرون منم پریدم تو اتاق و لباس هام رو عوض کردم موهام رو بستم ...یه چیزی خوردم و گوشیم رو گرفتم دستم...اوه اوه...چقدر تماااااس داشتم...سوار ماشین میشم و شماره رایا رو میگیرم...
-سلااااااام بر استاد خودم
رایا-سلام و حناق 24 ساعته...میدونی ساعت چنده؟کجایی تو؟مارو اینجا علاف کردی؟
-اینجانب را عفووووووو بنماااییددددد خواب موندممم...
رایا-خخخخخ بعله متوجه گشتم...زود بیا اینجا که کلی کار داریم کشل جان..
-چشم توراهمممممم...میبینمت...
رایا-قربانت بابای

شماره ی نفر دوم...این یک قطعا سرمو میکنه چون قرار بود برم دنبالش...
-سلام جولی جان
جولی-عه..چه عجبببببببببب بیداری خابالووووووووووووووو..خخخخخخ...سلام...
-خخخخ ببخشید دیگه...اماده ایی دارم میام دنبالت؟
جولی-اماده که هستم ولی دیگه نیازی نیست بیای چون خودم پیش بچه هام الان...خسته نباشی واقعا
-عه جدی؟..خب پس منم سریع خودمو میرسووونمممم...قربانت بای
جولی - منتظرم بای

ساعت 10:15
عمارت خصوصی چیبا
بالاخره رسیدممم...رفتم داخل شدم...خب ..فعلا که ارامش قبل از طوفانه...رفتم طبقه ی بالا...
جولی-سلام پشمک جان...
-عهههههه سلااممممم چطوری؟؟
جولی-ممنون...شما چطوری؟خوب خوابیدی؟
-مرسی منم خوبم..چرا اینجایی؟بریم پیش بقیه خخخخخ
ترسا-به به...صاحب خوووووووونههههه چه عجبببببببببب...
دسپینا-بالاخره از اون تخت خوابت دل کندی ؟
-وااااااااای سلااااااااممم خخخخخخ ببخشیییییییددد ک دیر اومدممم
رایا(دست به سینه اومد جلو)-چطوری شاگرد خلم؟
-خخخخخخخ ممنون منم خوبم...
جولی وقت برای سلام علیک زیاده ها....کار داریم...
دسپینا-بعله...نصف  بچه ها هم هنوز نیومدن..
-خوبه پس اخرین نفر نیستم...ببینم لباس ها رو اوردن؟
ترسا-اوهوم ...چه جیگرایی بشیم ما امشب خخخخخخ
الیسا-سلااااااااااام بر همگیییی.
هلیا-Hi....منم اومدم....
-همگیییییییییییییییییییییی خوش اومدین...
رایا-خب ....سارا خانم برنامه رو بگو ببینم....
-ای به چشممممممممم......

خب برنامه از این قرار بود که تزییات عمارت با خودمون باشه ...از روز قبل همه چیز رو سفارش داده بودیم و اماده بودن...قرار بود ساعت 3 کیک ها و خوردنی هارو برامون بیارن....همین کار تزییات خیلی سخت بود و منم برا همین بقیه چیز هارو از بیرون سفارش دادم خب...باید وقت میکردیم به خودمونم برسیم دیگه...خخخخ...سلیقه ی خودمون رو توی تزیینات خیلی قبول داشتم و قرار شد هر کدوم از بچه ها یه بخش از  عمرات رو برعهده بگیره...خب مهمون ها زیاد بودن و من جز دوستای خانوادگی دوستای خود مامورو رو هم دعوت کرده بودم...
تا ساعت 2:10 همه ی کار ها تقریبا تموم شده بود جز تنظیم اهنگ و نور که اون با پسرا بود و خودشون میومدن درستش کنن...ما هم بعد از خوردن نهار و رسیدن کیک ها رفتیم سراغ مرحله ی خوشگل سازی...
لباس ها:
جولی


ترسا

دسپینا

الیسا
ماشایا



هلیا

رایا
خود خوگشلم


یامیو



مرلیا

و ریما 



ساعت5:00
منزل چیبا
(مامورو)
برگشتم خونه....امروز خیلی خسته شده بودم....در خونه رو باز کردم خونه عجیب ساکت بود....رفتم داخل
-ساااراااا...سارااایییی....نیستی؟؟؟؟؟؟؟
نچ...جواب نمیده...رفتم بالا...شاید دوباره خوابیده!!....باذوق دراتاق رو باز کردم...نخیررررررر...خانوم نیستن...یه پاکت روی میز کنارتخت بود...رفتم سمتش و بازش کردم...

سلام عزیززززززززم....
خسته نباشی!
شرمنده وقتی امدی خونه من نیستم...لطفا برو اول یه چیزی بخور...بعد بیا عمارت خودمون....
اها راستی اون کت و شلواری رو که روی تخت گذاشتم رو بپوش...
میبینمت
سارا
عجب...خب خبر میدادی قبلش خانم.....رفتم اول یک دوش بگیرم........

......to be continued




کامنتا : نظرات
آخرین رسیدگی: پنجشنبه 14 مرداد 1395 01:01 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);