تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - رمان نفرین اصیل زاده قسمت 7
Love♥ Story❧

رمان نفرین اصیل زاده قسمت 7

یکشنبه 30 خرداد 1395 10:28 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلام علیکم دوستان گرااام
نماز وروزه هاتونم قبول 
قسمت جدید رمان ...خدمت شما ...
اندکی طولانیه.ولی بد نشد ...
امیدوارم دوست داشته باشین



نظر یادت نره
بفرما ادامه
انچه گذشت...
زمان حال
کاش اصلا بر نمیگشتم ...ولی سرزنش کردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه ...دوبار اشتباه کردم و نتیجه اش شد این..
چیزی رو که با چشمام داشتم میدم باور نمیکردم  دیگه جونی تو ی تنم نمونده بود که بخوام جلوشو بگیرم .......
6ماه قبل
(سخنگوی جلسه)
-فکر کنم دیگه همتون میدونید برای چی اینجا جمع شدیم...نفرین داره روز به روز قدرتش بیشتر میشه و عده ی  بیشتری از مردم رو درگیر خودش میکنه ...
تنها کسانی هم که میتونن دربرابرش مقاومت کنن خاندان های اصیل زاده اند که رفته رفته داره از قدرت و مقاوت اونهاهم نسبت به نفرین کم و کمتر میشه  دور هم جمع شدیم تا بتونیم با همفکری  برا این مشکل راهی پیدا کنیم
 و یه چیزی هم که وحشت و نگرانی مردم رو بیشتر کرده بیماری یکی از اصیل زاده هاست...
با کم شدن قدرت هامون فقط چندتا کار هست که میتونیم انجام بدیم....یا از کشور های همسایه کمک بگیریم یا کم کم منتظر زمان مرگمون باشیم...
خب....
جانشین ژنرال تسکینو
-همتون خوب میدونید که با شکستن مهر  برخی از خاندان ها بچه هاشونو که هر کدوم قدرت های خاصی داشتن فرستادن به به مکان امن  برای اینکه ازشون محافظت بشه و بعنوان یه برگ برنده داشته باشیمشون ...
بزرگ خاندان تزوکا-پس یعنی منظور شما اینه که برشون گردونیم؟
-منظور منم همین بود ...
بزرگ خاندان ایچیزن-ببخشید ولی میشه بگید چطوری ؟همینجوریش ما نیرو کم داریم اونوقت یه  گروه تجسس هم بفرستیم  که کسانی رو پیدا کنن که معلوم نیست مرده اند یا زنده؟
 -منم نقشه دارم براش.....
صبح روز بعد
هوکایدو.منزل کوبایاشی
(سارا)
طبق  معمول با یه خواب عحیب دیگه از خواب بیدار شدم...ولی انگار این یکی فرق داشت ادمایی که تو خواب بودن...حس میکنم قبلا دیده بودمشون...ولی کی ؟کجا؟....
توی این مدتی که مدرسه میرفتیم این اولین باریه که یه همچین جوی رو حس میکنم ...یه جای کار میلنگه...
کارل-اتفاقی افتاده؟توفکری....مربوط به خوابات میشه یا چیزی حس کردی؟
-.....نه چیزی نیست دیشب دیر خوابیدم...
رسیدیم مدرسه...حسم یجورایی درست بود...نزدیک مدرسه چند تا ماشین پارک شده بود که هم خیلی مدل بالا بودن هم  بنظر میومد ضد گلوله باشن...چند نفری از داخل اون ماشین ها داشتن پیاده میشدن....
هرچی بیشتر به سمت مدرسه میومدن حسم قوی و قوی تر میشد...حس یه اتفاق بد..سرمو برگردوندم سمت مدرسه دلم نمیخواست دوباره ببینمشون ..منو یاد خاطرات بدم میندازن....
داخل کلاس
(ترسا)
درکلاس باز شد و مدیر اومد داخل یهو حرف سارا با صدا زدن اسم چند نفر قطع شد...
مدیر-سارا /ترسا/رزیتا/ بیاید دفتر پیش من کارتون دارم
دوباره چه گندی زدیم خدا داند....
(چیبا)
قرار شده بود که از هر خاندان نماینده ایی برای جستجو برن..تا اونجایی که من خبر دارم برگ های برندمون توی این مدسه اند...گفتیم که بیارنشون...
-اگه نخواستن باهامون بر گردن چی؟
شوسه-مطمئنا برمیگردن...حداقل برای نجات خانواده ی خودشون...
-شاید خیلیاشون نتونن از قدرتاشون استفاده کنن یا اینکه اصلا ندونن قدرتی دارن...ما هم وقت کافی نداریم...
سایو-ما مجبوریم بهشون اعتماد کنیم ..دیگه هیچ راهی برامون نمونده....
(کورانوسکه )
خیلی عجیبه که مدیر خودش بیاد دنبال بچه ها و اونارو ببره دفتر....همیشه از توی بلندگو صدا میزد...حالا چرا ما سه تا؟ایجی /ارمی ومن....قضیه چیه؟
با دیدن بقیه بچه ها جلو در دفتر ارمی دیگه هیچی نگفت...
ترسا.جولیا.ایکا.رزیتا.سارا.من و ایجی و ارمی....
هممون شکه شده بودیم و نمیدونستیم چخبره.....
(ایکا)
تزوکا-من کنیمیتسو تزوکا  نماینده ی خاندان تزوکا هستم...ما یه گروه تجسس برای  پیدا کردن شماها تشکیل دادیم ...خودتون میدونید که برای چی اون زمان از سرزمین خودتون به بیرون فرستاه شدید..و واقعا خوشحالم که تونستیم همتون رو سالم و زنده پیدا کنیم
-میشه برید سر اصل مطلب؟من هنوزم  نفهمیدم برای چی اینهمه راه رو اومدید تا اینجا؟
تزوکا-همه ی مطالب رو نمیشه اینجا توضیح داد ..باید بریم یه مکان امن...تنها چیزی رو که میتونم براتون توضیح بدم اینه که باید برگردید..به کمکتون نیاز داریم..
***
تزوکا-خب...این گروه تجسس ماست...قراره تا دو رو ز دیگه همتون برگردین به سرزمین مادریتون...زندگی خیلیا اونجا درگرو تصمیم شماست...اگه برنگردین معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته..و اگه این نفرین در سراسر جهان پخش بشه هیچ کاری از دستمون برنمیاد...هیچ کاری...
کورانوسوکه-خب اگه قبول کنیم بعدش که برگشتیم قراره چکار کنیم؟
تزوکا-بعد از انتقال شما قراره که یه اردو براتون گذاشته بشه و شماها اموزش ببینین...استفاده از نیرو هاتون...کنترلشون ...ودر نهایت مبارزه ی اصلیمون...
عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
میخواستم برم که یهو لبه ی استینم رو گرفت و با صدای خیل ارومی اسمم رو صدا زد ..
رایا-کازو چان...
..میخواستم حرفی بزنم که منو کشید سمت خودش و بغلم کرد..
رایا-کازوناری.....فقط یه بار دیگه گریه کنی..
-اگه از دستت میدادیم خودمو هیچوقت نمیبخشیدم رایا...حالت خیلی بد بود..بعد تو میگی گریه؟؟؟؟
رایا-میبینی که الان خوبم...
-چه اتفاقی افتاد بود رایا؟هنوزم نمیخوای در مورد این رفتارای عجیب این مدتت حرف بزنی ؟
رایا-نخیر..فعلا برو بگو یه چیزی بیارن من میل بفرمایم ...دیگه هم نبینم اشکتو ..
رایا-از گروه تجسس چخبر؟پیداشون کردن؟
-اره...ولی وقتی حالت بد شد به شوسه خبر دادم که زودتر برگردن..
(تزوکا)
سوار ماشین هاشدیم...از بعد از ظهر تا الان همه چیز خیلی سریع پیش رفتن.....یه حس عجیبی که چند ساعتیه رو مخ همه ی اعضای گروه تجسس داره رژه میره...یه بیگانه...برای جلو گیری از ترس بچه ها به ناچار مجبور شدم  برای صحبت کردن از تله پاتی استفاده کنم...
-مامورو...؟خواهشا بلند جواب نده  ممکنه بچه ها به ترس و استرسشون اضافه بشه!
چیبا-هوومم...باشه .چیشده؟
-تو هم حسش کردی مگه نه؟
چیبا-اره ...ولی هرچی سعی میکنم پیداش کنم نمیتونم ...یه چیزی مانع میشه...
-میگم..
سارا-الاااان منفجر میییشهه...!!!
(ترسا )
اوووووفففففف....سفری پر خطر را پشت نمودیم...
فاطمه-هوی مگه با تو نیستم...برگرد ...
-فاطیییییی؟؟؟؟خودتیییی؟
تزوکا-تنهایی اومدی؟...خطرناکه...فردا می تونستی همه رو ببینی...
فاطمه-نخیر تنها نیستم بآ جناب کنه خان اومدم 
اتوبه-سلام....شنبده بودم بهتون حمله شده...
ساعت9شب
(کازوناری)
تقریبا دو ساعتی میشه که با شین چان بعد مدتها اومدیم گردش ..دلم برای جمع کوچیک و  دونفرمون خیلی تنگ شده بود 
شام رو خورده بودیم و مشغول پیاده روی بودیم....
از همون ساعات اول قرارمون حس تعقیب شدن رو داشتم..ولی انگار بیشتر شده و بهمون نزدیک ترن....شین چان هم به بو هایی از قضیه برده بود ولی به روی خودش نمی آورد...چندتا خیابون جلوتر کمین کرده بودن...دیگه کار از کار گذشته و ما تو چنگشون اسیر بودیم....سربازهای تاریکی. ..
شین چان دستم رو ک توی دستش بود فشرد...اوردش بالا و بوسه ای به روی دستم زد....
-شین چان....
*****
مقر اصلی
(سفیر)
همه چیز خیلی سریعتر از اونی که فکرش رو میکردم داره اتفاق می افته...اعضای اصلی اتفاقی براشون نیوفتاده..ولی با این روند پیشروی دشمن هر لحظه وقتمون داره برای اموزش دادن به بچه ها کمتر وکمتر میشه..از فردا باید شروع کنیم.اول باید قدرت هاشون رو تعیین کنیم و بلافاصله کلاس های اموزشی..
در زده شد و کسی اجازه ی ورود خواست
-بیا داخل
سنشیرو-شنیدم گروه تجسس برگشته درسته؟
-اوهوم..امروز صبح اومدن...الانم دارن بهشون رسیدگی میکنن
سنشیرو(نشست روی صندلی)-کاش به منم میگفتی میومدم..
-وقت برای اینکارا نداریم..خوبه خودت درگیر بودی...میدونی چیمیگم.حالشون خوبه.نگران نباش
سنشیرو-خیلی خب باشه جناب جانشین....حالا میخوام برم ببینمش..
-میدونی که کجان..پس نپرس...
تلفن روی میز شروع کرد به زنگ خوردن..
-بگو....
......
-چی؟؟؟؟الان کجان؟
....
-خیلی خب...من الان میام...بقیه رو هم خبر کن...
سنشیرو-چیشده؟
(درحالیکه وسایلش رو جمع میکرد)-کازوناری و شینتارو بهشون حمله شده..عده اشون زیاد بوده..به سختی تونستن فرار کنن ..الانم نزدیک مقر هستن..

(جولیا)
بعد از اینکه رسیدیم مارو به مقر انتقا دادن و مشغول مداوای بچه ها شدن...بعدشم یه حمام اب گرم و یه غذای حسابی....الانم بچه ها یا دارن استراحت میکنن یا دارن باهم صحبت میکنن.
در باز شد و چند نفری داخل شدن.با ورود اونها گروه تجسس ک از صبح تا حالا پیش ما بودن  رفتن...شیفتشون عوض شد؟
ولی یه جورایی مشکوکه چون توی چهره ی بعضی هاشون نگرانی بود...
ایکا-هوممممممم....چیشد یهو؟
-منم عین تو ..نمیدونم ...خوبه کار خودت نشستم ها
ایکا-باشه .نزن حالا...
(رایا )
از وقتیکه کازوناری و شینتارو رفتن دلشوره ی بدی به جونم افتاده...میترسم اتفاقی براشون افتاده باشه...کسی هم بهم چیزی نمیگه. ..نمیتونم دست روی دست بزارم تا الانشم خیلی خودمو کنترل کردم و منتظر موندم...
از روی تخت بلند شدم..لباسامو عوض کردم و یواشکی بیرون رو دید زدم که کسی این اطراف نباشه.از اتاق اومدم بیرون...معلوم نبود تو این عمارت چه اتفاقی افتاده که انگار هیچ کسی نیست و از خروج من بویی نبردن...نگرانیم بیشتر شد..داخل راهرو کسی نبود...رسیدم نزدیک پله ها..صداهایی میومد..انگار جلسه تشکیل داده بودن...خواستم برم که چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود بیوفتم که انگار دستی مانع شد و منو عقب کشید...منو نشوند رو زمین .تا خواستم کاری بکنم شروع کرد به حرف زدن...
تزوکا-منم.نمیخواد بترسی...نباید از اتاقتون بیرون میومدین...
(سنشیرو )
رفتیم داخل مقر..محل استراحتشون..جامونو با بچه های تجسس عوض کردیم...یسری رفتن عمارت کوران و بقیه با سفیر رفتن کمک شینتارو و کازوناری...
خیلی وقت بود که دیگه این بچه ها رو ندیده بودم.وقتی که اونا رو فرستاده بودن به یه کشور دیگه من به سختی بیمار بودم و نتونستم باهاشون خداحافظی کنم..با چشم دنبال یه دختر با موهای بنفش می‌گشتم..دلم براش تنگ شده بود.خواهر کوچولوی عزیزم...
فاطمه-دنبال سارایی؟تو اون اتاق خوابیده. ..
-ممنون...
رفتم داخل اتاق...رو دست راست خوابیده بود ..جور دیگه ایی خوابش نمیبره..رفتم جلوتر..وای چقدر بزرگ شدی تو..نشستم روی تختش و بهش خیره موندم...



کامنتا : نظرات
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ نفرین اصیل زاده ¡ قسمت7 ¡ انچه گذشت ¡
آخرین رسیدگی: یکشنبه 30 خرداد 1395 10:33 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);