تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - نفرین اصیل زاده قسمت 6
Love♥ Story❧

نفرین اصیل زاده قسمت 6

چهارشنبه 18 فروردین 1395 05:04 ق.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلااااامممم دوستاااانننن
چطورید یا نعععع؟؟؟
خب بعد از یک قررررن قسمت جدید را نوشتممم
سال نو هم مبااااااااررررک
دیره ولی از هیچی بهتره


نظر هم بیزحمت بدین...

بفرمیوید ادامه
(اشکالات اصلاح شدن)

(تزوکا)
هواپیما فرود اومد...برگشتیم کشور خودمون...تو این چند روزی که نبودیم بد جور دلم هوای خونه رو کرده بود..ولی بیشتر از اون چیز دیگه ایی بود که ذهنمو درگیر خودش کرده بود..
جانشین ژنرال-خیلی خوشحالم از اینکه همتون قبول کردین و برگشتین...خیلی کارها هست که باید یاد بگیرین و باتوجه به اون اتفاقی که براتون افتاد وقت چندانی برامون نمونده ....میبریمتون مقر تا هم خستگی در کنید و جراهتتون درمان بشه و از فردا تمرینات و اموزش هاتون شروع میشه
-میخواستم در مورد موضوعی باشما صحبت کنم...
جانشین-فردا جلسه ای برگزار میشه ...پاسخ سوالت رو اونجا میتونی بگیری
-.....خیلی خب...
بچه هارو به سمت ماشین ها راهنمایی کردیم و خودمون هم سوار شدیم....میرفتیم به مقر 

عمارت اتوبه
(فاطمه)
دیگه این شرایط داشت خسته ام میکرد ...حوصله ام سر رفته بود...تقریبا هم هرروز این جناب به اصطلاح نامزد رو ملاقات مینمایم...یا اون میاد پیش من یا من تشریف میارم عمارتشون.نمیدونم این گروه تجسس کی قراره برگردن .از اون موقع ها خیلی سال گذشته و دلم برای بچه ها حسااااابی تنگ شده..
اومد کنارم نشست 
اتوبه - هوا پیمای گروه تجسس و افراد گمشده فرود اومده
چشمام برق زدن و گفتم-جدییییییی میگی؟؟؟؟
اتوبه-انقدر خوشحال شدی؟
-....مگه تو خوشحال نشدی؟
اتوبه - چرا ولی کاش با دیدن منم انقدر خوشحال میشدی!
-.....بریم ببینیمشون؟
اتوبه-قراره برن مقر..اگه دوست داری میریم ببینیمشون
-واقعاااااا؟؟؟
لبخندی زد...ایستاد و دستشو به طرفم گرفت و گفت-خب پس منتظر چی هستی دیگه!‌پاشو بریم!
(ارمی)
توی راه رسیدن به مقر بودیم...سکوتی وحشتناک بر فضا حاکم شده بود...اینجا خیلی عوض شده بود...البته ما هم تغییر کرده بودیم..ولی بازم دوست داشتم که این شهر رو مثل همون روز ها ببینم..
ایجی سرشو گذاشته بود روشونه ی من و اروم خوابیده بود...سارا بیدار شده بود ولی با هیچکسی صحبت نمیکرد..کارل هم به یه گوشه خیره شده بود ...بدون هیج حرفی...شکوتی مرگبار توی ماشین حکمفرما بود...کاش هرگر این اتفاقا نمی افتادن...
(رزیتا)
خیلی داشتم گیج میشدم...این همون شهری بود که ما توش به دنیا اومدیم؟از یه جای عجیب و غریب به یه جای عجیب و غریب تر میرفتیم و همین پیچش باعث میشد که نتونیم ادرسی رور که طی میکنیم رو به خاطر بپرسیم...کمی سخت بود ولی برخی قسمت هارو به خاطر دارم....
کنار سارا نشسته بودم...هیج حرفی نمیزد و این باعث شده بود که همه نکرانش  باشن..اونقدر ساکت و بی حرکت شده بود که گاهی فکر میکردم ک حتی نفس هم نمی کشه...

عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
در اتاقشو زدیم..رفتیم داخل....خیلی از اون چند رو ز پیش بهتر شده بود....فکر کنم دیگه از اون کابوس ها نمیدید..اکثر اوقات کابوس میدید و بعدش هم از شدت ترس و وحشتش نه لب به غذا میزد و نه از اتاقش بیرون میومد...به زور راضیش میکردیم چیزی بخوره و یا از اتاقش بزنه بیرن..دلم میخواست این خبر رو بهش بدم ...امیدوارم خوشحالش کنم
رایا-کازو چانم سلاممم....چطوری؟شین چان از اینطرفا!؟
رفتم جلو و کشیدمش تو اغوش خودم-سلامم ..چطوری؟؟
شینتارو-حالت چطوره بهتری؟
رایا-ممنون خوبم..خب چیشده این موقع روز اومدین اینجا؟
نشستم کنارش رو تخت و سرشو اروم بوسه زدم
-یه خبری برات دارررمممم
رایا-چیشده ؟
-نترس بابا...گروه تجسس برگشتن...بچه ها هم همراهشونن...دلم میخواست خودم این خبر رو بهت بدم.
رایا-جدیی؟؟ 
-اوهوم...میبرنشون مقر...فردا هم یه جلسه میزارن که همه هستن...دوست داشتی اون موقع ..دوست هم داشتی همین الانمیریم ببینیمشون
رایا-هوممم...نه همون فردا میبینمشون....
-خب هرجور خودت دوست داری
شینتارو-..خب من دیگه میرم.خوشحال شدم دیدمت...فعلا.
-خب خواهری منم دیگه میرم شما استراحت کن ...
رایا-خخخخخخخخخ ...برو سلام هم برسون خدمتش ...
-امان از دست تو..چشم


(شینتارو)
خبربازگشت گروه تجسس امید تازه ایی برای همه ی ما بود...میتونستیم با ترکیب قدرت ها و دانش هامون این نفرین رو از بین ببریم....تقریبا میشه گفت رایا حالش خیلی از قبل بهتر شده...این موضوع باعث شده افراد این عمارت سرحال تر بشن ...مخصوصا کازوناری..تو این مدت خیلی  خسته شد ..بقیه درگیر جنگ بودن ولی خب کازوناری بیشتر مواقع پیش رایا میموند و ارومش میکرد و ازش مراقبت میکرد..
کازوناری-شین چاااان..
-...فکر کردم بیشتر پیشش میمونی! 
کازوناری-نه ...دیگه حالش بهتره ...
-شین چان امشب میخوام باهم بریم یه دوری بزنیم و یه شامی هم بیرون بخوریم...نظرت؟
کازوناری-عالیه موافقم..  
شینتارو-پس میام دنبالت 

(سارا )
هنوز تو شوک از دست دادن کورومی سان بودیم....کارل ک اصلا نه چیزی میگفت و ن میخورد...از دست دادن اون یک طرف....ورود من به سرزمینی ک از بازگشت بهش وحشت داشتم هم طرفی دیگه...دلم خیلی تنگ شده بود...برای خانواده...دوستام...ولی بازم می‌ترسیدم...
آغوش گرم...احترام...پشتیبانی..صداقت...چیزهایی بود ک توی این چند سال هیچ کجا نتونستم پیدا کنم...امیدوارم اینجا بتونم بهشون دست پیدا کنم...البته اگه هنوزم جایی پیشتون داشته باشم...
رسیدیم مقر...
(ترسا )
اوووووفففففف....سفری پر خطر را پشت نمودیم....همه هم ک یا خسته و زخمی بودن یا دپرس....البته منم ناراحتم ها...ولی خب هم خسته ام هم گرسنه. ..وای..
تازه دلمم برا اون فاطی تنگ شده...هرچند ...خیلی کوچول بودیم ک از هم دور شدیم ولی خو فراموشش ک نکردم....آنقدر دلم تنگش شده حتی صدا شم دارم می‌شنوم   
فاطمه-هوی مگه با تو نیستم ترسا...برگرد منو ببین...
-فاطیییییی؟؟؟؟خودتیییی؟
فاطمه-میخواستی کی باشممم؟خودمممممم 
تزوکا-تنهایی اومدی؟...خطرناکه...فردا می تونستی همه رو ببینی...
فاطمه-نخیر تنها نیستم بآ جناب کنه خان اومدم 
اتوبه-سلام. ..خوشحالم میبینمت ....شنبده بودم بهتون حمله شده..
-امممم. ..میگم چیزه ....بهتر نیست اول به زخمی ها برسید؟وقت برای احوال پرسی زیاده ها....
تزوکا-راست میگه...بچه ها خسته اند ....بعدا حرف میزنیم....
ساعت9شب
(کازوناری)
تقریبا دو ساعتی میشه که با شین چان بعد مدتها اومدیم گردش ..دلم برای جمع کوچیک و  دونفرمون خیلی تنگ شده بود ..خودمونیم شین چان هم عجب تیپی زده بود خهخخخ ...
شام رو خورده بودیم و مشغول پیاده روی بودیم....
از همون ساعات اول قرارمون حس تعقیب شدن رو داشتم..ولی انگار بیشتر شده و بهمون نزدیک ترن....شین چان هم به بو هایی از قضیه برده بود ولی به روی خودش نمی آورد...دستم  رو ک توی دستش بود محکم فشرد...قدم هامون تند و تند تر میشن...می‌دویدم...چندتا خیابون جلوتر کمین کرده بودن...دیگه کار از کار گذشته و ما تو چنگشون اسیر بودیم....سربازهای تاریکی. ..
شین چان دستم رو ک توی دستش بود فشرد...اوردش بالا و بوسه ای به روی دستم زد....
-شین چان....





کامنتا : نظرات
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ نفرین اصیل زاده ¡ قسمت 6 ¡
آخرین رسیدگی: یکشنبه 29 فروردین 1395 12:27 ق.ظ



// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);