تبلیغات
من ورایا و رمان هامون - نفرین اصیل زاده قسمت 5
نفرین اصیل زاده قسمت 5
سلااااااممممم
خوبید ؟
شرمنده که یه مدتی نبودم....
کلا اعصابم خیلی داغون بودش...
گفتم وب رو ببندم و وقتی برگردم که هم مثل قبل شده باشم و هم یه قسمت جدید نوشته باشم!
خیلییییییییییییی زیاد معذرت!!!!!
خب دیگه...
برید ادامه !





اگه بد شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...
راستیییییی.... استاد من برگشتم! خب...حالا خودت باید برگردی!!!
ساعت9:00 شب
(شوسه)
حرفایی که سارا بعد از دیدن اون خوابش بهمون زد نگرانیمون رو بیشتر کرد  ...همینطورهم میخواستیم هر چه زودتر حرکت کنیم ...بچه ها حضور جاسوس هایی رو تو این منطقه حس میکردن...بیشتر از این قضایا نگران حال رایا بودم با اینکه کازوناری باهام تماس گرفته بود ولی هنوزم نگرانش بودم اخه اون هیچوقت درد هاش رو نمیگه ...همه رو میریزه تو خودش...
هتسوما-شوسه...احیانا نمیخوای این تلفنت رو جواب بدی ؟
- ...گومن گومن !الان جواب میدم...الو؟‌
رایا-سلوووومممم بر نی چان خودمممممممم ..!
-...راایاااا..؟خودتی؟ خوبی؟
رایاـمیخواستی کی باشه؟؟خودممم !بعله خوبم خوبم! زنگ زدم از نگزانی درت بیارم...خو چخبرا؟
-خبر..داریم برمیگردیم خونه.... برگشتیم همه ی اتفاقات رو برات تعریف میکنم  فعلا تو برو استراحت کن !
رایا-همممممممم ....اوکی ...پس میبینمت ...

(سایو)
هنوزم حضور اون غیر خودی ها رو حس میکردم...تا 5دقیقه دیگه حرکت میکردیم قرار بود به دو گروه تقسیم بشیم که راحت تر به مقصد برسیم...
شوسه-خب...اسم اعضای دو گروه رو میخونم.:
گروه اول:
ترسا /ارمی /شیرایشی /خودم(شوسه) / هتسوما /کورمی سان و کارل
گروه دوم:
تزوکا /چیبا/ سارا /رزیتا/جولیا/ایجی /ایکا/سایو
 شوسه- خب دیگه...بریم!

(تزوکا)
سوار ماشین هاشدیم...از بعد از ظهر تا الان همه چیز خیلی سریع پیش رفتن..از اون تلفن مشکوک و  تنزل درجه ی من تا خواب سارا...و این حس عجیبی که چند ساعتیه رو مخ همه ی اعضای گروه تجسس داره رژه میره...یه بیگانه...برای جلو گیری از ترس بچه ها به ناچار مجبور شدم  برای صحبت کردن از تله پاتی استفاده کنم...
-مامورو...؟خواهشا بلند جواب نده  ممکنه بچه ها به ترس و استرسشون اضافه بشه!
چیبا-هوومم...باشه .چیشده؟
-تو هم حسش کردی مگه نه؟
چیبا-اره ...ولی هرچی سعی میکنم پیداش کنم نمیتونم ...یه چیزی مانع میشه...
-میگم..
سارا-الاااان منفجر میییشهه...!!!
تزوکا و مامورو (باهم)- چیییی؟؟؟

(ایکا)
بقیه بچه ها تو ماشین جلویی بودن...نمیدونستیم تحت نظر بودیم و پیدامون کردن... ماشین جلویی ماشینی که دوستامون...اعضای گروه تجسس.. توش بودن جلوی چشم ما منفجر شد...خیلی وحشتناک بود...خیلی...تزوکا سان از ماشین به سرعت پیاده شد..
تزوکا-شماها بمونید تو ماشین ما میریم کمک...مامورو..ایجی ...زود باشید..
جولیا- ...حالا که ماهارو تا اینجا اوردید پس ماهم باید تو جریان همه چیز و هرجا که میرید باشیم..
هممون به زور پیاده شدیم...خودمون نفهمیدیم که چجوری رسیدیم ...

(چیبا)
بیشتر بچه ها تونسته بودن خودشون رو نجات بدن...ولی شوسه وکرومی سان هنوز توی ماشین بودن...رفتیم سمت ماشین...آتش ناشی از انفجار هر لحظه شعله ور تر وزمان ما برای نجات دادن بچه ها کم و کمتر میشد...پای چپ شوسه گیر کرده بود و کورمی سان هم از هوش رفته بود و کمر بندش هم قفل شده بود...
شوسه-هتسوما..بیخیال  من شو ...برو...وظیقه ی ما چیز دیگه ای بود یادته؟؟؟
هتسوما-خفه شو..سعی کن خودتو نجات بدی...چه فایده ایی داره دنیایی رو که تو توش نباشی رو بخوام نجات بدم؟
شوسه-هتسوما..
کارل-کورمی....کورمیییی میشنوی صدامووو...چشماتو باز کن...خواهش میکنم دیگه وقتی نمونده...

کارل درست میگفت...بااینکه هیچ دل خوشی ازش نداشتم ولی اینبار رو درست میگفت....توی آخرین لحظات بود که تونستیم شوسه رو نجات بدیم...ولی کورومی سان...
به زور کارل رو از توی اتیش کشوندیم بیرون...دیگه کاری از دست ما برنمیومد...صدای نفس نفس زدن و هق هق گریه ای از پشت سرم میومد..برگشتم سمتش..خودش بود...سارا...
سارا-ک..کارل...؟کورومی سان....اون کجاست؟؟ هوی  مگه با تونیستم...جواب بده..
کارل-نتونستم....
وقتی این جواب رو از کارل شنید.هیجی نتونست بگه...فقط دوید سمت ماشین ...بچه ها به زور نگهش داشتن..دیگه نمیشد برای کورومی کاری کرد ...ولی میتونستیم از بیشتر شدن قربانی ها جلو گیری کنیم..یادمه یه بار دیگه هم قصد همچین کاری رو داشت...رفتم جلو تر..

(سارا)
کورومی..چرا تو....
-بچه ها ...تورو خداااا بزارین برم...خودتون که میدونین چقدر برام مهمه...خواهش میکنم..
رزیتا-سارا..تمومش کن ..دیگه کاری از دستمون بر نمیاد...
جولیا-اینجوری تو رو هم از دست میدیم...
توی همین حین شخصی روبرو ی من ایستاد...قدبلند و عصبانی ...بدون هیچ حرفی...فقط  با اون چشمای آبی تیره اش منو نگاه میکرد...هنوزم سعی میکردم  خودمو از دست بچه ها ازاد کنم .و برم... فقط برای چند لحظه خودمو ازاد کردم...چیبا سان دستمو محکم گرفت...
چیبا-نمیفهمی تو چه موقعیتی هستیم؟دیگه تموم شد...الان وقت از خود گذشتگی نیست...
سارا-به من دست نزن...تو نمیفهمی از دست دادن  کسی که برات مهمه چه ...
دیگه نتونستم بقیه حرفمو بزنم...خیلی دستش سنگین بود...این همون پسر بچه ی خوش خنده و مهربون بود؟.....کارل رفت سمتش و یقه اشو گرفت...
کارل-هوی عوضی ...

(ترسا)
حال هیچ کس تو این لحظه خوب نبود..چه ما که زخمی بودیم و چه اونایی که سالم بودن....کورومی سان..تو این چند سال باهامون خیلی خوب بود....هممون چیزی که انتظارش رو داشتیم اتفاق افتاد...انفجار دوم...
تزوکا-با اتفاقاتی که پیش اومده هیچ جا دیگه امن نیست...باید خیلی سریع به یه پناهگاه برسیم ...شرایط الان هم اصلا مناسب برای دعوا نیست ....
با هر زحمتی بود حرکت کردیم...خستگی و درد ناشی از تصادف  از سرعتمون کم کرده بود..بهمون گفته بودن چند کیلو متری بیشتر تا خونه ی امن بعدی نمونده...

فردا صبح...
(سایو)
خونه ی امن دوم...بالاخره رسیدیم...صدمات زیادی به بچه ها وارد شد...هم روحی هم جسمی ...جسمشون رو که درمان کردیم ولی موقتیه تا برسیم به مقر...ولی درمورد صدمات روحیشون هیچ کاری از دستمون بر نمیاد...کم کم وقتش بود که حرکت کنیم..اینبار با هواپیما که سریعتر برسیم...و هم امنیت بیشتری داشته باشیم...
تزوکا-خب دیگه وقت رفتنه...
 
ساعت7:00
هواپیما
(چیبا)
نمیدونم چرا..ولی هنوزم اون غیر خودی رو بین خودمون حس میکنم....بعد از اتفاقات دیشب دیگه نه کارل باهام کاری داشت و نه از سارا صدایی اومد...بقیه هم که یا درگیر جراهاتشون بودن یا خسته بودن....اولین باری بود که من روی یه دختر دست بلند کردم...اینکار رو کردم چون نمیخواستم دوباره از دستش بدم...ولی شاید بهتر بود خودمو کنترل میکردم
نمیدونم بخاطر خستگی شدید...یا بخاطر اتفاقای دیشب....هنوزم خوابیده...
هتسوماـ ...چیبا سان.. شک نکن ....هرکس دیگه ایی هم جای تو بود همین کار رو میکرد...کار اشتباهی نکردی...
شوسه-دیگه بهش فکر نکن...بعدا خودش متوجه میشه...
هتسوما-شوسهههه... واسه چی از جات تکون خوردی؟؟؟؟
شوسه-الان که خوبم..

عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
-شین چان...مطمئنی خبری که بهت دادن درست بوده؟
شینتاروـاوهوم...فعلا که دارن برمیگرن ...تا یک ساعت دیگه حدودا میرسن....

[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ Sara Teskino ] [ چطور بود؟نظرتو بگو؟ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30


پشتیبانی