تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - نفرین اصیل زاده قسمت 4
Love♥ Story❧

نفرین اصیل زاده قسمت 4

پنجشنبه 10 دی 1394 06:20 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلاااااااااااااااممممممممم
دوستان چطوریییییید؟
اینم از این قسمت....
اگه بد شد شرمنده....
استاد نرفتیی که؟امیدوارم همین امشب بخونیشششششش....


خب برید ادامه....
عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
میخواستم برم که یهو لبه ی استینم رو گرفت و با صدای خیل ارومی اسمم رو صدا زد ..
رایا-کازو چان...
با شنیدن صداش انگار دنیا رو بهم دادن..دیدن دوباره چشماش زندگی رو بهم برگردوند..میخواستم حرفی بزنم که منو کشید سمت خودش و بغلم کرد..
رایا-کازوناری.....فقط یه بار دیگه گریه کنی..
-اگه از دستت میدادیم خودمو هیچوقت نمیبخشیدم رایا...حالت خیلی بد بود..بعد تو میگی گریه؟؟؟؟
رایا-میبینی که الان خوبم...
-چه اتفاقی افتاد بود رایا؟هنوزم نمیخوای در مورد این رفتارای عجیب این مدتت حرف بزنی ؟
رایا-نخیر..فعلا برو بگو یه چیزی بیارن من میل بفرمایم ...دیگه هم نبینم اشکتو ..
-از دست تو رایا...
از تختش بلند شدم ورفتم سمت در ...در رو باز کردم که برم که شروع کرد به حرف زدن...
رایا-از گروه تجسس چخبر؟پیداشون کردن؟
-اره...ولی وقتی حالت بد شد به شوسه خبر دادم که زودتر برگردن..
رایا-...دست شما درد نکنه به اونا هم خبر دادی ...حالا برو از نگرانی درشون بیار....

مقر تمرینات 
(فاطمه)
هر روز تمرینات دارن سخت و سخت تر میشن...قرار نبود بعضی از بچه ها مثل من وارد جنگ بشن ولی با بحرانی شدن شرایط و تشکیل گروه تجسس به ناچار ما هم مجبور شدیم تو این تمرینات شرکت کنیم...فقط خدا میدونه پیروز این جنگ کیه  چون هر روز دارن تعداد بیشتری از نیرو های مار وبه تسخیر خودشون در میارن....حالا اون به کنار...یکی این اتوبه رو جمع کنههههه.......
-حداقل یکم پلک بزن کور نشی!
اتوبه- نگران چشمای منی؟؟؟
اخخخخخ.....خدایا ..چرا اول از همه این رو نفرستادن بره بمیره راحت شم از دستش...
اتوبه-...هممممممم هنوزم منو نفرین میکنی تو دلت...!عجب ...
-هوی قرار نشد ذهنمو بخونیا...
اتوبه-
ریما-میگم بچه ها کسی از گروه تجسس خبر نداره؟؟؟
سایوری-هنوز هیچ خبری به ما ندادن ..خبرا از عمارت کوران به بیرون درز پیدا نمیکنن
فاطمه-ب ما به عمارتشون درز پیدا میکنیم!
اتوبه-دوست داری بریم؟
فاطمه-چرا تو هنوز اینجایی؟پسرا همه رفتن...بعدشم وسط بحث خانوما نپر...
اتوبه-..بنظرت من باید نامزدمو تنها بزارم اونم تو یه همچین شرایطی؟
ایششششششش
-خب حالا گیریم منم بخوام برم تو چکاره این این وسط؟
اتوبه -میبرمت هرجا که بخوای...

عمارت شرقی کوران
(سورا)
خبر بهتر شدن حال رایا رو از کازوناری شنیدیم تقریبا خیالمون راحت شده بود..حالا دیگه منتظر برگشت گروه تجسس همراه اون بچه هابودیم ... بعد از تمرینات هرروز به تتسویا و رایا سر میزدم..چون هم نزدیک تر بود هم  یه احوالی از رایا بپرسم و هم..
تتسویا-سورا...کی اومدی ؟چرا به من خبر ندادی؟
-تازه رسیدم...از خوشحالی خبر بهتر شدن رایا یادم رفت بیام پیشت...
تتسویا-....به به...
-ناراحت شدی؟
تتسویا-نچ...حالا بیا بریم یه چیزی میل بفرمایید خسته شدی امروز ..
 داشتیم با هم میرفتیم سمت اتاقش که یهو یکی از خدمتکارا اومدن سمت ما....
خدمتکار-ارباب جناب کیگو بهمراه  چند نفر از دوستانتون اومدن و قصد ملاقات با شمار و دارن ...راهنمایشون کنم؟
تتسویا-هممم...راهنمایشون کن بیان تو اتاق میهمان ما هم الان میایم...
خدمتکار -چشم
(رایا)
نمیدونم چرا...ولی جدیدا یه خواب هایی میبینم...خیلی عجیبن...فردی من رو دنبال میکنه....ولی من نمیشناسمش و اون من رومیشناسه...چهره اش رو نمیتونم ببینم ولی هر کسی که هست ازش میترسم...دلم نمیخواد دستش به من برسه....دلم نمیخواد دیگه از این اتاق برم بیرون..ولی ...
کازوناری-چیز دیگه ایی نمیخوری؟ 
-نه ممنون
کازوناری-راستی بچه ها اومدن دیدنت ..بگم بیان؟؟؟
-...فعلا نه یه روز رو خودم معین میکنم که بیان یه جای امن...الان و اینجا نه...
کازوناری-فهمیدم....راستی ....به شوسه هم یه زنگی بزن ...نگرانت بود....
-باشه...
دلم براشون تنگ شده...شوسه..بچه ها.........

منزل کوبایاشی
(سایو)
با صدای جیغ سارا هممون با سرعت خودمونو رسوندیم تو اتاقش ...یه حالت خاصی داشت....ترس و اضطراب از توی چهره اش پیدا بود....مثل اینکه خواب بد یا یه همچین چیزی دیده بود..بچه ها دورش بودن ولی حرف نمیزد...به لیوان آبی که تو دستش بود خیره شده بود...
ترسا-سارییی ...خوبی؟چیشدهههه؟؟؟
رزیتا-دوباره کابوس دیدی؟
ارمی-بچه ها دورشو خلوت کنین بزارین نفس بکشه.....

(چیبا)
-فکر کنم بهتره تنهاش بزاریم تا حالش بهتر بشه...
تزوکا-درسته.. بریم پایین..
میخواستیم بریم بیرون که شروع کرد به حرف زدن...لرزش صداش اصلا حس خوبی بهم نمیداد
سارا-....اصیل زاده...دوباره احیا شده....گفت میاد سراغمون....همه رو نابود میکنه...





کامنتا : چطور بودش این قسمت؟
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ نفرین اصیل زاده ¡ قسمت 4 ¡
آخرین رسیدگی: جمعه 11 دی 1394 12:01 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);