تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - نفرین اصیل زاده قسمت 3
Love♥ Story❧

نفرین اصیل زاده قسمت 3

پنجشنبه 26 آذر 1394 05:19 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
سلاااااممممم
خدمت همه ی دوستان گل گلااااب!
چوطوریددد؟؟؟؟؟
اینم از قسمت سوم
امیدوارم که دوستش داشته باشید
(سارا)
چاره ایی جز قبول کردن نداشتم ...فقط میخواستم پیش هم باشیم ...حتی اگه پیروزی درکار نبود و هممون از بین میرفتیم...
-قبوله...میام باهاتون...
تزوکا-خب پس دیگه مشکلی نداریم...برای اینکه مشکلی پیش نیاد و جاسوس های احتمالی به چیزی شک نکنن امروز رو به مدرسه میرید و فردا صبح خیلی زود حرکت میکنیم....ولی از همین الان وسایلتون رو جمع کنید...فقط لوازم شخصی رو بیارید چون اونجا هر چیزی که نیاز دارید در اختیارتون قرار میگیره...
کورومی سان-خب پس اگه اینجوریه زود برید تا دیرتون نشده!
ترسا-ای بابا...نمیشد یه امروز رو صرف نظر کنید ؟من هوچی درس نخوندم !
رزیتا-عزیزم میشه بگی شما کی درس خوندی؟
کورانوسوکه-
ترسا-ببند لطفا فرزندم!
کورانوسوکه-
ترسا- کوفت

(رزیتا)
بعد از تموم شدن مدرسه بچه ها همه رفتن خونه ی خودشون...خیلی از هم دور نبودیم...قرار شد یه دوش بگیریم و وسایل شخصیمونو جمع کنیم و بریم خونه ی امن..داشتم وسایلمو جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد...
ایکا-سلام رزی چطوری؟
-سلام عزیز مرسی تو چطوری چخبر؟
ایکا-ممنون...راستش زنگ زدم بهت بگم که قرار تغییر کرده..تایک ساعت دیگه همه باید بریم خونه ی امن...
-چرا ؟اتفاقی افتاده؟
ایکا-منم نمیدونم فقط بهم گفتن که به تو هم خبر بدم پس زود باش و بیا
-اوکی ..میبینمت

(ایجی)
نمیدونم چیشد که یهو برنامه اشونو تغییر دادن...وقتیکه نقشه اشونو برامون میگفتن خیلی مصمم بودن...امکان نداره یهو نقشه رو تغییر بدن...مگر اینه اتفاقی افتاده باشه و ما ازش بیخبر باشیم...
کورانوسوکه-ایجی؟اماده ایی بریم دنبالشون؟دیر میشه ها!
-اره...من که حاظرم بزن بریم...
قرار بود بریم دنبال دخترا....

(سارا)
از وقتیکه برگشتیم خونه یه موج خیلی منفی رو حس میکنم...یه اتفاقی افتاده ولی هنوز به هیچ کس نگفتن...حس خوبی ندارم در موردش..تنها چیزی رو که بهمون گفتن سریعتر وسایلمون رو جمع کنیم ...از همون موقعی هم که ما برگشتیم و بهمون خبر رو دادن جلسه گرفتن...قرار بود یک ساعت دیگه بچه ها اینجا باشن...دراز کشیدم روی تختم واخرین یادگار پدرم رو که توی گردنم بود رو نگاه میکردم....

(تزوکا)
صبح بعد از اینکه بچه ها رفتن مدرسه...یه تلفن مشکوک به شوسه شد...نگفت که چه اتفاقی افتاده فقط و فقط گفت که برنامه تغییر کرده ...و من هم دیگه سرپرست این تیم نیستم و وسایل ارتباطیم رو هم گرفت....هیچ جوری نمیتونستم  ازشون حرف بکشم...چه اتفاقی افتاده که من نباید ازش خبر داشته باشم؟
-هنوزم نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده شوسه؟
شوسه-فقط برنامه تغییر کرده...تو که دیگه بهتر از هرکسی باید بدونی جانشین ژنرال یهو تصمیم میگیره...
نمیدونم چرا ولی نمیتونستم حرفاشون رو باور کنم...ذهنم من رو به جایی میبرد که دلم نمیخواست....

(جولیا)
هوا دیگه داره تقریبا زمستونی میشه...ده دقیقه است رسیدیم سر قراری که با پسرا داشتیم...هنوززززززز هیچ خبری نیست و ما درحال قندیل بستنیم...رو کردم به سمت ارمی:
-نمیخوای به ایجی یه زنگ بزنی احیانا؟من دارم یخ میزنم.....
ارمی-خو چرا خودت زنگ نمیزنی؟
-ببخشید ولی دوست جون جونیش من نیستم...لطف کن اون گوشی مبارکتو بگیر دستت یه زنگ بزن بهشون ببین کجا موندن تا تبدیل به الاسکا نشدیم !
ارمی-باشه بابا....
ترسا- لطف نکن تشریف اوردن خیر سرشون.....
کورانوسوکه-بپرین بالا که خیلی دیره...
ترسا-بدت نمیاد لطف کن پیاده شو ساکامون رو بزار صندوق....
-نه اینکه ما معطلتون کردیم...
ارمی-بسه دیگه...اگه بخواید همینجوری کل کل کنید تا صبح همین جاییم !
ایجی-چرا انقدر شماها اعصابتون داغونه !ارمی  شما سوار شید من ساکاتون رو میارم...

(ایکا)
تقریبا دیگه رسیده بودیم به خونه ی امن..چون من و رزیتا خونه هامون نزدیک به هم بود باهم داشتیم میومدیم.که.یهو یه ماشین باسرعت از کنارمون رد شد...
رزیتا-میگم این ماشین کورانوسوکه نبود؟
-اره خودشونن...
هنوز پیاده نشده صدای جر وبحثشون میومد....
-اینا بزرگ بشو نیستن...
رزیتا-دقیقا.....

عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
از صبح تاحالا حالش همونجوریه...بیهوشه و تب داره...از نشونی که بخاطر نفرین روی بدنش بوجود اومده تا همین چند لحظه پیش داشت خون میرفت...نمیدونم این اواخر متوجه چه چیزی شده بود که یا کم غذا میخورد یا اصلا نمیخورد....هیچوقت سعی نکرد درهاشو بامن تقسیم کنه....اخه چرا؟انقدر براش غریبه شده بودم؟کاش دیشب قبول نمیکردم و همون موقع میرفتم تو اتاقش...هرگز دلم نمیخواست اون رو تو این وضعیت ببینم ...دلم برای خنده هاش تنگ شده...نشسته بودم روی صندلی کنار تختش و ازش مراقبت میکردم...تنها کاری که از دستم برمیومد همین بود...ولی دیگه تحمل نداشتم اون رو تو این وضعیت ببینم...بوسه ایی به پیشونیش زدم قطره اشکی ازچشمام روی گونه اش افتاد...یادمه هیچوقت دوست نداشت اشک هامو ببینه ...میخواستم برم که استینمو رو گرفت...با صدای خیلی ضعیف زمزمه کرد...
-کازو...چان..

منزل کوبایاشی
(چیبا)
همه ی بچه ها رسیده بودن ...یه اتفاق همه ی نقشه هامون رو تغییر داد ...همین امشب میخواستیم برگردیم....هرچی بیشتر معطل میکردیم زمان بیشتری از دست میدادیم ....سارا هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود ...کارل رو فرستادیم دنبالش ...بچه ها همه کنجکاو بودن که بدونن قضیه از چه قراره..چرا تزوکا تنزل درجه گرفت ؟چرا گفتیم زودتر بیان؟
ولی چیز دیگه ایی که ذهن من رو بیشتر از این قضیه در گیر خودش کرده بود این بود که چرا سارا هنوز نیومده؟مگه از اتاقش تا اینجا چقدر راهه؟
-مثل اینکه اون دونفر قصد ندارن بیان!ما همینجوریشم وقت رو داریم از دست میدیم...من میرم دنبالشون...
داشتم به سمت پله ها میرفتم که  صدایی اشنا به گوشم خورد...
ترسا-این...این صدای جیغ سارا نبود..؟

صدایی که سالها پیش برای اولین و اخرین بار توی عمرم ازش شنیدم...صدای جیغ سارا...





کامنتا : چطور بودش؟
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ نفرین اصیل زاده ¡ قسمت سوم ¡
آخرین رسیدگی: پنجشنبه 10 دی 1394 08:46 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);