تبلیغات

پشتیبانی

Love♥ Story❧ - نفرین اصیل زاده قسمت 2
Love♥ Story❧

نفرین اصیل زاده قسمت 2

جمعه 20 آذر 1394 05:23 ب.ظ

قالب ساز : Sara Teskino
خب
سلااااااام بر همگییییییی!
اینم از قسمت بعدی!
امیدوارم به کیفیت قسمت اولش باشه
نظر یادتون نره!

دوستان گراممم...عکس وسطیه کار جولیا خانمه
دمش گررممم دستشم طلا
حالا برید ادامه..



همان زمان
عمارت شرقی کوران
(کازوناری)
قدرت این نفرین لعنتی تو ی این یکی دوسال اخیر خیلی بیشتر شده...بطوریکه حتی دیگه اصیل زاده ها هم قدرت و توانایی مقابله باهاش رو ندارن و در مقابلش سر خم میکنند...تنها امید همه همون چند نفرین که قدرت های خاص دارن..گروه تجسس دیگه باید پیداشون کرده باشه ...امیدوارم قبول کنن برگردن...چون در این صورت اون...
-نمیخوای در رو باز کنی؟
شخص پشت در-نه ..حالم خوبه میتونی بری...
-چطور حالت خوبه درحالی که هیچی نمیخوری ؟
شخص پشت در-گفتم که خوبم ...نیازی نیست نگرانم باشی ..
-چطور میتونم نگرانت نباشم؟کاش ما هم با گروه تجسس میرفتیم ...شاید اینجوری برات بهتر بود...
شخص پشت در-میرفتیم هم تغییری در من بوجود نمیومد...خودتو خسته نکن ...اصلا فردا  خودم خبرت میکنم ولی امروز نه لطفا برو
-باشه پس حداقل یه چیزی بخور..
شخص پشت در -سعی خودمو میکنم.......

(ایکا)
سارا حالش بهتر شده بود....هنوز گیج بودیم که چه اتفاقی افتاده که اومدن سراغ ما...از چه دینی حرف میزنن؟چرا سارا حالش بد شد؟سوالا همش میومدن تو ذهنم و نمیزاشتن درست فکر کنم که یکیشون شروع کرد به حرف زدن...
-من کنیمیتسو تزوکا  نماینده ی خاندان تزوکا هستم...ما یه گروه تجسس برای  پیدا کردن شماها تشکیل دادیم ...خودتون میدونید که برای چی اون زمان از سرزمین خودتون به بیرون فرستاه شدید..و واقعا خوشحالم که تونستیم همتون رو سالم و زنده پیدا کنیم
-میشه برید سر اصل مطلب؟من هنوزم  نفهمیدم برای چی اینهمه راه رو اومدید تا اینجا؟
تزوکا-همه ی مطالب رو نمیشه اینجا توضیح داد ..باید بریم یه مکان امن...تنها چیزی رو که میتونم براتون توضیح بدم اینه که باید برگردید..به کمکتون نیاز داریم..
-خب مکان امن از کجا گیر بیاریم؟الانم مثلا تو مدرسه اییم!
ارمی-دختر زبون به دهن بگیر ....حتماباید بگه ممکنه اینجا جاسوس وجود داشته باشه و جون ما تو خطر باشه؟
-باشه  بابا ..نزن منو..
کورانوسوکه-نقشه تون چیه؟
تزوکا-خب...

(شوسه)
طبق گفته های جانشین ژنرال فقط یه خونه امن وجود داره که اونم خونه اییه که همون دختره...سارا...توش با یه خواهر و برادر زندگی میکردن...چون نمیخواستیم کسی مشکوک بشه تا ساعت تعطیلی شون باید صبر میکردیم...فرصت رو غنیمت شمردم و زنگ زدم به کازوناری...
-سلام ...کازو چان چخبر ..حالش چطوره؟
کازوناری-سلام...همونطوریه...کاش ماهم میومدیم باهاتون...اینطوری براش بهتر بود...البته راضیش کردم یکم غذا بخوره...و گفت که فرداشب برم پیشش...شما چکار کردید؟
-حتی اگه هم میومدید حالش تغییری نمیکرد....وقتی رفتی ببینیش سعی کن ارومش کنی و متقاعدش کنی ..اینجوری خودشو نابود میکنه/در مورد ما هم فقط میتونم بگم داریم میریم خونه امن...
کازوناری-باشه سعیمو میکنم...و شما هم موفق باشید..جانا
-درتماس باش باهام و جانا...
هتسوما-چطور بود حالش؟
-همونطوری....فقط قبول کرده فردا شب کازو ناری بره پیشش ویکمی هم غذا بخوره..
(سارا)
بعد از به هوش اومدن هیچ حرفی نزدم و فقط و فقط به حرفاشون گوش کردم....بعد از اینکه از دفترر زدیم بیرون هر هشت نفرمون تو فکر بودیم و نمیدونستیم باید چکار کنیم و فقط رفتیم سمت کلاسامون...مطمئنم هیچ کدوممون حواسش به درس های دبیر ها نبود و توی فکر حرفای تزوکا بودن...بالاخره زنگ خورد و اماده ی رفتن به خونه شدیم...دستی که روی شونه ام قرار گرفت منو از افکارم کشوند بیرون....
کارل-سارا؟کجایی؟سیصد بار صدات کردم...اتفاقی افتاده؟
-....شرمنده...نه فقط امروز چند تا مهمون اریم زود باید برگردیم...
کارل-مهمون؟کی؟
-فعلا زودی بریم خونه بحث نکن...چند تا از بچه ها هم میان...
(ارمی)
بهمون گفته بودن که خیلی عادی برخورد کنیم و فقط بریم خونه ی سارا...خیلی دلم میخواست بدونم قضیه از چه قراره...و بعد از اون نقششون چیه...نمیدونم که کارل و خواهرش از این ماجرا ها خبر دارن یا نه....
ایجی-ارمی ..تو هم توفکری نه؟
-نکنه جور دیگه ایی به نظر میرسه؟
ایجی - نه ...ولی ..اگه بهمون بگن باید برگردیم...تو چی جواب میدی؟
-ببینمم تو میدونی من چند وقته منتظر این فرصتم که برگردم خونه ...؟
ایجی -خب بابا نزن منو...با اون نگاه خشمگینتم منو نگاه نکن لطفا که از صد تا فحشم بدتره...
(ترسا)
رسیدیم....رفتیم داخل..مثل اینکه خواهر کارل از قبل همه چیز رو میدونست...اینجا چخبره؟مثل اینکه فقط ما بیخبریم...وایسا ببینم...اینا که از اون پنج نفری که اومده بودن مدرسمون بیشترن....
هیچ کدوممون حرفی نمیزد و فقط منتظر بودیم بدونیم قضیه  از چه قراره که یکیشون گفت:
-خب...این گروه تجسس ماست...قراره تا دو رو ز دیگه همتون برگردین به سرزمین مادریتون...زندگی خیلیا اونجا درگرو تصمیم شماست...اگه برنگردین معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته..و اگه این نفرین در سراسر جهان پخش بشه هیچ کاری از دستمون برنمیاد...هیچ کاری...
هیچ کسی نمیدونست چیبگه.....فقط به هم نگاه کردیم که چی بگیم....
کورانوسوکه-خب اگه قبول کنیم بعدش که برگشتیم قراره چکار کنیم؟
تزوکا-بعد از انتقال شما قراره که یه اردو براتون گذاشته بشه و شماها اموزش ببینین...استفاده از نیرو هاتون...کنترلشون ...ودر نهایت مبارزه ی اصلیمون...
(سارا)
نه....من نمیتونم...دوباره اون خاطرات زنده میشن...هنوزم کابوس های اون شب رو میبینم...هرچند که دلم تنگ هم شده ولی...نه ...نمیتونم ریسک کنم..تا حالا هرچی خواب دیدم تعبیر شدن..من نمیتونم....
رزیتا-سارا..نظرت؟
-نمیتونم برگردم...
تو ی اون لحظه فقط سکوت بود و سکوت...هیچ کسی حرفی نمیزد...تعجب مانع حرف زدنشون شده بود..
مامورو چیبا-دلیلت چیه؟ما اینهمه راه رو نیومدیم تا ازتون جواب نه بشنویم...باید خدمتتون عرض کنم که این سفر اجباریه و همه باید برگردن....اگه ماالان نتونیم جلوشو بگیریم دیکه هرگز نمیتونیم....
سارا-من دیگه نمیخوام به اون سرزمین نفرین شده برگردم...فقط همین.....
به سرعت اون مکان رو ترک کردم و رفتم تو اتاقم...
(جولیا)
سارا هیچوقت اینجوری رفتار نمیکرد...خوب یادمه که اون موقع ها که تازه برگشته بودیم  کورومی سان(خواهر کارل)میگفت که شبا همیشه کابوس میبینه و با گریه و داد از خواب میپره..ولی چرا الان که یه موقعیت خوب برای برگشت پیش اومده داره این رفتار رو از خودش نشون میده....
رزیتا-میشه امشب رو بهمون فرصت بدید؟خیلی یهویی شد...
-اره...فکر کنم بتونیم رو مخ سارا رژه بریم که بیادش
تزوکا -باشه ولی امیدوارم بتونید راضیش کنید...
(کارل)
اون شب همه خونه ی ما میخوابیدن..امن ترین جای ممکن...میخواسم کاری کنم که سارا برگرده پیش خانواده اش...حداقل اگه هم پیروزی در کاار نبود برای بار اخر اونارو ببینه...رفتم در اتاقش رو زدم...
سارا-بله؟
-منم کارل میشه بیام داخل...؟
سارا-........اره..
(چیبا)
طبق گفته های بچه ها فقط کارل میتونست راضیش کنه چون با هم بزرگ شده بودن...فکر میکردم حداقل اون دلش بخواد برگرده...از اون موقع ها زمان زیادی میگذره ولی هنوزم همون بچه ی لوس و خودشیفته  مونده....فقط بااین تفاوت که خیلی از قبل ارومتر شده...
تزوکا-توفکری!
-نگرانم...نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته ....نمیخوام دوباره اون صحنه رو ببینم....
تزوکا-بهت که گفتم...هرگز اون اتفاق نمیوفته...انتقام همه رو میگیریم...نگران نباش...
فردا صبح
(کورانوسوکه)
صبح شده بود و همه منتظر جواب سارا بودیم..بقیه با این شرایط تقریبا کنار اومده بودن...ولی اون خاطره ی تلخی رو توی سن کم تجربه کرده بود...
منتظر بودیم که سارا و کارل برای صبحانه بیان..در باز شد و اومدن داخل.....
کارل -صبح همگی بخیر!
ترسا-شیری یا روباه جناب کارل؟
کارل تا اومد حرفی بزنه سارا شروع کرد به حرف زدن...
سارا-صبح همگی بخیر....من...
همان زمان 
عمارت شرقی کوران
کازوناری
دیگه کم کم باید بیدار شده باشه ...به خدمتکارا گفتم که صبحانه اشو براش اماده کنن و ببرن....منم داشتم میرفتم که مطمئن شم میخوره که....
چندتا از خدمتکارا رو دیدم که با عجله و نگرانی به سمت من میدویدن...
خدمتکار-قربان.....هرچی در اتاقشونو میزنیم در رو باز نمیکنن...درهم قفله....
-چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ازشدت نگرانی نمیدونستم باید چکار کنم..فقط دویدم به سمت اتاقش....لعنت به این نفرین...
رسیدیم در اتاق....
هرچی صداش زدم وبه درکوبیدم هیچ جوابی نشنیدم....تنها کاری که میتونستم بکنم شکستن در بود.........
در شکست...رفتیم داخل.....
-........




کامنتا : نظرات
ÈэÓÈåÇ: رمان ¡ رمان نفرین اصیل زاده ¡ قسمت دوم ¡
آخرین رسیدگی: پنجشنبه 10 دی 1394 08:46 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);