تبلیغات
من ورایا و رمان هامون - نفرین اصیل زاده قسمت 1
نفرین اصیل زاده قسمت 1

سلااامممممم
عاقا اینم قسمت اولللل
شرمنده یخورده دیر شد ولی گذاشتمش
امیدوارم خوب شده باشه
نظر یادت نره


یه چیزی میگم و بعد برو ادامه
اگه خوندی و نظر ندادی قسمت بعدی رو هم قفل میکنمش



                                                                                 برو ادامه
زمان حال

تنها چیزی که تو این لحظه ها داشتم بهش فکر میکردم این بود که کجای کار ما اشتباه بوده....نقشه هامون هیچ نقصی توش نداشت ....کی فکرشو میکرد...
کاش اصلا بر نمیگشتم ...ولی سرزنش کردن هیچ دردی رو دوا نمیکنه ...دوبار اشتباه کردم و نتیجه اش شد این..
دارم دوستام ,خانواده ام وهمه کسانی که برا مهم هستن رو از دست میدم ...
چیزی رو که با چشمام داشتم میدیدم باور نمیکردم  دیگه جونی تو ی تنم نمونده بود که بخوام جلوشو بگیرم .......
کاش...........


(شش ماه قبل)
جلسه ی  فوری

(سخنگوی جلسه)
فکر کنم دیگه همتون میدونید برای چی اینجا جمع شدیم...نفرین داره روز به روز قدرتش بیشتر میشه و عده ی  بیشتری از مردم رو درگیر خودش میکنه ...
تنها کسانی هم که میتونن دربرابرش مقاومت کنن خاندان های اصیل زاده اند که رفته رفته داره از قدرت و مقاوت اونهاهم نسبت به نفرین کم و کمتر میشه  دور هم جمع شدیم تا بتونیم با همفکری  برا این مشکل راهی پیدا کنیم
 و یه چیزی هم که وحشت و نگرانی مردم رو بیشتر کرده بیماری یکی از اصیل زاده هاست که بر اساس این نفرین بوجود اومده...بقیه ی اعضای خاندان هم نفرین شدن ولی شدت بیماری اون شخص بیشتره....
با کم شدن قدرت هامون فقط چندتا کار هست که میتونیم انجام بدیم....یا از کشور های همسایه کمک بگیریم یا کم کم منتظر زمان مرگمون باشیم...
خب....
(با صدای یه نفر دیگه حرفی نزد)
جانشین ژنرال تسکینو
-اگه راه حلی بهتر از این نداشتی پس برای چی مارو اینهمه راه کشوندی اینجا.؟منتظر بمونیم تا بمیریم ؟خسته نباشی...اینو که یه بچه ی پنج ساله هم میدونست.
سخنگو-خب قربان...اگه شما نظری دارید ما میشنویم..
جانشین-همتون خوب میدونید که با شکستن مهر  برخی از خاندان ها بچه هاشونو که هر کدوم قدرت های خاصی داشتن فرستادن به به مکان امن  برای اینکه ازشون محافظت بشه و بعنوان یه برگ برنده داشته باشیمشون ...
بزرگ خاندان تزوکا-پس یعنی منظور شما اینه که برشون گردونیم؟
جانشین-منظور منم همین بود ...
بزرگ خاندان ایچیزن-ببخشید ولی میشه بگید چطوری ؟همینجوریش ما نیرو کم داریم اونوقت یه  گروه تجسس هم بفرستیم  که کسانی رو پیدا کنن که معلوم نیست مرده اند یا زنده؟
جانشین -منم نقشه دارم براش.....

فردا صبح
هوکایدو/منزل کوبایاشی
ساعت 7:00
(سارا)

طبق  معمول با یه خواب عحیب دیگه از خواب بیدار شدم...ولی انگار این یکی فرق داشت ادمایی که تو خواب بودن...حس میکنم قبلا دیده بودمشون...ولی کی ؟کجا؟....
توی راه مدرسه
توی این مدتی که مدرسه میرفتیم این اولین باریه که یه همچین جوی رو حس میکنم ...یه جای کار میلنگه...
کارل-اتفاقی افتاده؟توفکری....مربوط به خوابات میشه یا چیزی حس کردی؟
-.....نه چیزی نیست دیشب دیر خوابیدم...
رسیدیم مدرسه...حسم یجورایی درست بود...نزدیک مدرسه چند تا ماشین پارک شده بود که هم خیلی مدل بالا بودن هم  بنظر میومد ضد گلوله باشن...چند نفری از داخل اون ماشین ها داشتن پیاده میشدن....
هرچی بیشتر به سمت مدرسه میومدن حسم قوی و قوی تر میشد...حس یه اتفاق بد...خیلی بد...ترس عجیبی داشتم...دستام یخ زده بود...سرمو برگردوندم سمت مدرسه دلم نمیخواست دوباره ببینمشون ..منو یاد خاطرات بدم میندازن....
داخل کلاس
هنوزم توی فکر بودم...
رزیتا-..الو....سارا...کجایی امروز؟
-ها؟....هیچی هیجی ....صفحه چندیم؟
رزیتا-45
ترسا-هوی شما دوتا دارید درباره چی حرف میزنید؟
-هییسس  بابا...الان دبیر پرتمون میده بیرون...هیچی صفحه پرسیدم
ترسا -جون خودت.....تا نگید چی تو اون مختونه ولتون نمیکنم....
-بابا .هیچ.....
(ترسا)
درکلاس باز شد و مدیر اومد داخل یهو حرف سارا با صدا زدن اسم چند نفر قطع شد...
مدیر-سارا /ترسا/رزیتا/ بیاید دفتر پیش من کارتون دارم
دوباره چه گندی زدیم خدا داند....
(سارا)
دوباره دستام یخ زدن...تنها چیزی که میدونستم این بود که قضیه به اون افرادی ربط داره که از اون ماشین ها پیاده شدن...یکم سعی کردم خودمو اروم کنم..نفس عمیقی کشیدم و با ترسا و رزیتا از کلاس زدیم بیرون
ترسا-میگم رزی تو میدونی واسه کدوم کار مدیر مارو خواسته؟
رزیتا- والا دقیق نمیدونم...خیلی از کارایی که کردیم هنوز لو نرفتن....سارا تو...
(رزیتا)
وقتی نگاهش کردیم اصلا حالش خوب بنظر نمیرسید...یه ترسی تو چشماش بود...یا انگار از یه چیزی خبر داشت....دستشو که گرفتم ...
-سارااااا...چته خوبی؟
سارا-...اره خوبم چته داد میزنی ...رسیدیم به دفتر  یواش تر حرف بزن
(چیبا)
قرار شده بود که از هر خاندان نماینده ایی برای جستجو برن..تا اونجایی که من خبر دارم برگ های برندمون توی این مدسه اند...با هزار زور و زحمت اسماشونو از تو کلاسا یافتیم و گفتیم که بیارنشون...
-اگه نخواستن باهامون بر گردن چی؟
شوسه-مطمئنا برمیگردن...حداقل برای نجات خانواده ی خودشون...
-شاید خیلیاشون نتونن از قدرتاشون استفاده کنن یا اینکه اصلا ندونن قدرتی دارن...ما هم وقت کافی نداریم...
کنیمیتسو تزوکا-مامورو...نگران چی هستی...به اندازه ی کافی خودمون اموزش دیدیم که بتونیم به اونا هم اموزش بدیم...اون قضیه دیگه تکرار نمیشه ..
سایو-ما مجبوریم بهشون اعتماد کنیم ..دیگه هیچ راهی برامون نمونده....
(کورانوسکه )
خیلی عجیبه که مدیر خودش بیاد دنبال بچه ها و اونارو ببره دفتر....همیشه از توی بلندگو صدا میزد...حالا چرا ما سه تا؟ایجی /ارمی ومن....قضیه چیه؟
-میگم ایجی...بازم شما دوتا اتیش سوزندین یا درس نخوندین؟
ایجی -اخه نابغه اگه ما دوتا کاری کرده باشیم چرا باید تورو هم صدا کنن....؟
-راست میگی..
ارمی-من که کاری نکردم...خودتو....
با دیدن بقیه بچه ها جلو در دفتر ارمی دیگه هیچی نگفت...
ترسا.جولیا.ایکا.رزیتا.سارا.من و ایجی و ارمی....
هممون شکه شده بودیم و نمیدونستیم چخبره.....
(سارا)
میدونستم ..میدونستم به اون قضیه مربوط میشه.....ولی اگه خوابم بخواد تعبیربشه...
نه ...من دلم نمیخواد
در اتاق مدیر باز شد....چهره هایی رو دیدم که سالها بود ازشون دور بودیم...به سختی بعضیاشونو به یاد می اوردم...ولی بعضی هارو خوب میشناختم ...این اواخر خیلی به خوابم میومدن...ولی جای یکیشون خالی بود...یه حسی بهم میگفت که دیگه هیچ راه برگشتی نداریم...سردی دستام به حدی رسیده بودن که دیگه حسشون نمیکردم....فقط برای چند لحظه چشمامو بستم....
(جولیا)
تا قبل از باز شدن در و دیدن چهره هاشون اونقدر تعجب نکرده بودم...ولی وقتی در باز شد و دیدیمشون همه جا خوردیم ...اونا اینجا چکار دارن ..چطور مارو پیدا کردن....؟وقتی این سوال هارو داشتیم از خودمون میپرسیدیم یه دفعه با یه صدا از فکر اومدیم بیرون.....سارا برای چند لحظه از هوش رفت...
کم کم دستای سردش داشتن گرم و گرم تر میشدن...و داشت به هوش میومد که یکی از اونها شروع کرد به حرف زدن...

-پیدا کردنتون خیلی سخت بود...ولی بالاخره پیداتون کردیم...حالا وقتشه دینی رو که به گردنتونه ادا کنید...


[ پنجشنبه 19 آذر 1394 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ Sara Teskino ] [ چطور بود این قسمت؟ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30


پشتیبانی